واقعهء خميس
نصر گويد : سپس ميان دو سپاه ، واقعهء معروف به وقعهء خميس روى داد . قعقاع بن ابرد طهوى گويد : به خدا قسم من در وقعهء خميس به نزديك على ( ع ) بودم . مذحجيان كه در ميمنهء سپاه على جاى داشتند ، با قبايل عك و جذام و لخم و اشعرون درگير جنگ بودند . به خدا قسم در اين روز چنان پيكارى را شاهد بودم و صداى ضربات شمشيرها را بر سرها و دويدن اسبها را بر روى زمين و در ميان كشتگان مىشنيدم كه كوهها از آن به لرزه در مىآمد و صداى سهمناك صاعقهها به آن نمىرسيد . به على كه ايستاده بود نگريستم . مىشنيدم كه مىگفت :
« لا حول و لا قوة الا بالله و المستعان الله » . آنگاه برخاست و گفت : « ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين » . سپس با شمشير آخته به دشمن حمله برد . تنها خداوند توانست آتش اين جنگ را در حالى كه ثلثى از شب سپرى شده بود ، خاموش كند . در آن روز چهرههاى برجسته و سرشناس عرب به خاك و خون در غلتيدند . به على ( ع ) سه ضربه در سر و دو ضربه در صورت وارد شد . نصر گويد : گفته شده كه على هرگز مجروح نشد . در آن روز خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين كشته شد .
نصر از ابو سليمان حضرمى ، كه در جنگ صفين در كنار على ( ع ) حضور داشت ، نقل مىكند كه گفت : دو سپاه در صفين با يكديگر روبهرو شده تا نيمههاى شب با شمشير جنگيدند . از زياد بن نصر كه در مقدمهء سپاه على ( ع ) جاى داشت نقل شده است كه گفت :
در صفين در كنار على ( ع ) حضور داشتم . سه روز و سه شب پيكار كرديم تا آنكه نيزهها شكست و تيرها تمام شد . سپس هر دو طرف دست به شمشيرها بردند و تا نيمشب به نبرد پرداختند تا آنجا كه ما و شاميان ، در روز سوم به جنگ تن به تن پرداختيم . من در آن روز از تمام سلاحها استفاده بردم . حتى به روى يكديگر خاك مىپاشيديم و يا به دندان ديگرى را گاز مىگرفتيم . و عاقبت خسته و وامانده شديم . هيچ يك از ما قدرت نداشت كه به طرف حريف مقابلش گام بردارد . چون نيمه شب سوم فرا رسيد معاويه و سپاهش برگشتند و على ( ع ) بر كشتگان دسترسى پيدا كرد . بسيارى از ياران آن حضرت كشته شدند . از ياران معاويه نيز شمار بيشترى از اصحاب على به قتل رسيدند . آن حضرت هر يك از اصحابش را كه از پاى درآمده بودند مىيافت ، به خاك مىسپرد . علقمة بن تميم انصارى به نزد على ( ع ) آمد و گفت : اى امير المؤمنين ! عمرو بن عاص مىگويد : من جوان قرشى مورد اعتماد و بزرگوارم و شيرى ژيان هستم .
اى بزرگان يمن ! من با شما مىجنگم و به ابو الحسن ( على ) اعتنايى ندارم . و همين قدر به عنوان اندوهى از اندوهها ، او را كفايت مىكند .
على ( ع ) از سخن عمرو در خنده شد و گفت : به خدا سوگند همين كافى است كه خدا از