تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
ما فرزندان فرمانروايان غسان هستيم كه امروز به انتقام خون عثمان بسيج شده‌ايم . اقوام ما ، ما را از آنچه رخ داد آگاه كردند و گفتند كه على ، پسر عفان را كشته است . پس حمله كرد و با زدن ضربت خم نمىشد . آنگاه لعن و نفرين كرد و ناسزا گفت : هاشم به وى گفت : لازمهء اين سخن ، جنگ و خونريزى است . و پس از اين جنگ ، حساب در كار است . از خداوند پروا كن كه به سوى او بازخواهى گشت و خداوند از تو در اين باره پرسش خواهد كرد . جوان پاسخ داد : من با شما مىجنگم . زيرا شنيده‌ام كه مولاى شما نماز نمىخواند و شما نيز نماز نمىگزاريد . با شما مىجنگم زيرا مولاى شما ، خليفهء ما را كشته است و شما او را در اين كار يارى داده‌ايد . هاشم به او گفت : تو را با اين سخن چه‌كار ؟ او را ياران محمد كه همان ياريگران دين و مذهبند و در نظارت به كار مسلمانان سزاوارترند ، كشته‌اند . و گمان نمىكنم كه كار اين امت و اين دين ذره‌اى به تو مربوط باشد . جوان گفت : آرى . به خدا قسم دروغ نمىگويم . زيرا كذب زيان‌آور است كه نفع نمىرساند و زشت‌كننده است و زينت نمىدهد . هاشم به او گفت : تو از ماجرا بىخبرى پس حل آن را بدست كسانى بسپار كه بدان آگاهى دارند . جوان گفت : گويا مرا نصيحت مىكنى ؟ هاشم گفت : تو مىگويى مولاى ما نماز نمىخواند ؟ بدان كه او نخستين كسى است كه با رسول خدا نماز گزارد و در دين خدا از ديگران آگاه‌تر و به رسول خدا سزاوارتر است . و اما همراهان و ياران او همگى قرآن مىخوانند و شب‌زنده‌دارى مىكنند . پس مراقب باش كه تيره روزان تو را از دينت منحرف نكنند . جوان گفت : اى بندهء خدا ! من گمان مىكنم تو مردى صالح هستى . آيا راه بازگشت براى من هست ؟ هاشم گفت : آرى . به سوى خدا توبه كن كه او هم به تو عنايت مىكند . او توبهء بندگانش را مىپذيرد و از كردار زشت بندگان چشم فرو مىبندد . جوان به سوى ياران خود بازگشت . يكى از شاميان به او گفت : آن مرد عراقى تو را فريفت . جوان گفت : هرگز . بلكه او مرا راهنمايى كرد . هاشم پيكارى سخت كرد تا به سپاه تنوخ رسيد و با آنان نيز دست به كار جنگ شد و نه يا ده تن از آنان را از پاى درآورد . حارث بن منذر تنوخى بر او حمله كرد . و نيزه‌اى به سوى هاشم انداخت و هاشم بر زمين افتاد . على ( ع ) به هاشم پيغام داد كه لواى خود را جلو ببر . هاشم به فرستاده گفت : به شكمم نگاه كن . شكم هاشم در اثر زخم نيزه ، شكاف برداشته بود . هاشم ميان كشتگان افتاده بود كه مردى از كنار او گذشت . هاشم به آن مرد گفت : سلام مرا به امير المؤمنين برسان و به او بگو به خدا قسم فردا افسار مركوبهايتان به پاى كشتگان بسته است و بدان كه فردا عاقبت كار با گروهى است كه خود را به محل كشتگان برساند . آن مرد اين خبر را به على رساند . حضرت شبانه راهى شد و كشتگان را در پشت سر خويش گذارد و بدين وسيله ابتكار عمل را به دست گرفت . پس مردى از بكر بن وائل رايت را به دست گرفت . هاشم سر خويش را بلند كرد و به