كشته شدن هاشم بن مرقال
على ( ع ) رايت را به هاشم بن عتبة بن ابى وقاص داد . هاشم در آن روز دو زره در بر كرده بود .
پس على از روى شوخى به او گفت : اى هاشم مگر مىترسى ترسوى يك چشم شوى ؟ گفت :
به زودى خواهى دانست اى امير المؤمنين . به خدا قسم مانند مردى كه آخرت را قصد كرده است . جمجمههاى دشمنان را به هم در مىپيوندم . در روايتى ديگر آمده است كه على به هاشم گفت : تا كى نان مىخورى و آب مىنوشى ؟ پس هاشم نيزهاى به دست گرفت و آن را تكان داد ، نيزه شكست . سپس نيزهاى ديگر گرفت و آن را سخت يافت لذا درخواست نيزهاى نرم كرد . پس لوايش را به آن محكم بست و وقتى كه على رايت را به هاشم سپرد مردى از قبيلهء بكر بن وائل از ياران هاشم به او گفت : هاشم پيش برو ، حمله كن . سپس گفت :
اى هاشم آيا مىترسى يك چشم ترسو شوى . هاشم گفت : اين كيست ؟ گفتند : فلانى است .
گفت : تو سزاوارترين و بهترين آنانى . اگر ديدى من كشته شدم ، رايت را بگير . سپس به اصحابش گفت : بند كفشهايتان را محكم بنديد و كمرها را استوار كنيد . اگر ديديد كه من سه بار رايت را تكان دادم بدانيد كه هيچ كس از شما نبايد از من جلو افتد . آنگاه نگاهى به لشكر معاويه انداخت و آنها را پرشمار ديد . پرسيد : اينان كيستند ؟ گفتند : سپاه مدينه و قريشند . هاشم گفت : قوم من در جنگ با ايشان نيازى به من ندارد . سپس گفت : زير آن چادر سپيد چه كسانىاند ؟ گفتند : معاويه و سپاه اوست . گفت : من كسان ديگرى غير از ايشان را در آنجا مىبينم . گفتند : آنها عمرو بن عاص و دو پسر اويند . هاشم رايت را به دست گرفت .
يكى از يارانش گفت : اندكى درنگ كن و شتاب مگير . اما وى با خواندن اشعارى بىصبرى خود را در جنگ با سپاه شام نشان داد و رو به ميدان گذاشت . عمار بن ياسر با نيزهاى به او مىزد و مىگفت : اى اعور پيشروى كن . خيرى در اعور ( يك چشم ) نيست ترسى وجود ندارد . هاشم در جنگ بسيار بينا بود . پس رايت را مستقر كرد . عمرو بن عاص مىگفت : من از اين كسى كه رايت سياه را به دوش مىكشد كارى مىبينم كه اگر ادامه يابد تمام عرب امروز از ميان مىروند . پس جنگى سخت در گرفت . عمار مىگفت : اى بندگاه خدا ! شكيبايى پيشه كنيد . بهشت در زير سايهء شمشيرهاست . لواى شاميان با ابو اعور سلمى بود .
عمار همچنين هاشم را به جنگ ترغيب مىكرد تا آنكه جنگ شدت يافت . هاشم با رايت خود حمله برد . وى يورشهاى بسيارى كرد و از اين رو به مرقال مشهور بود . برخى از سپاهيان به يكديگر حمله آوردند و جنگى سخت در گرفت كه كسى تا آن روز مانند آن را نشنيده بود . هر دو طرف كشتههاى بسيارى داده بودند . برخى از راويان گفتند : در اين روز چون با شاميان برخورد كرديم ، آنان را در پنج صف ديديم كه خود را با عمامههايشان به هم بسته بودند . پس صف به صف جنگيديم تا آنكه به صف چهارم رسيديم . در اين هنگام هيچ