تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
پيروز خواهيم شد و ديروز به من مىگفت : اگر اينان ما را بزنند و به سوى نخلستانهاى هجر برانند بازمىدانيم كه ما بر راه حق و ايشان بر راه باطل بوده‌اند . مىدانيم كه كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنها در آتش دوزخ جاى خواهند داشت . عمرو به او گفت : آيا مىتوانى مرا به ديدار عمار ببرى ؟ گفت : آرى . پس ابو نوح عمرو بن عاص را به ديدار عمار برد . عمرو پرسيد : من تو را با نرمش‌ترين فرد اين سپاه مىدانم . خداى را به ياد تو مىآورم كه دست از اين خونريزى بردارى . به چه دليل با ما در جنگيد ؟ عمار گفت : پيامبر به من دستور داد كه با ناكثان جنگ كنم و من نيز چنين كردم . او ( ص ) همچنين به من فرمان داد كه با قاسطان نيز پيكار كنم . پس قاسطان ، شمايانيد . اما در مورد جنگ با مارقان ، به راستى نمىدانم كه تا آن هنگام زنده خواهم بود يا نه ؟ اى دم بريده ! آيا نمىدانى رسول خدا به على گفت : هر كس من مولاى اويم ، على هم مولاى اوست . خداوند ياريگر او را يارى ده و با دشمن او دشمنى كن . من دوست خدا و رسول او و نيز دوست على هستم . عمرو به او گفت : اى ابو يقظان چرا به من ناسزا مىگويى و حال آنكه من به تو دشنامى نگفتم ؟ عمار پاسخ داد : تو چه دشنامى دارى كه به من بگويى ؟ آيا مىخواهى بگويى خدا و رسول او را حتى براى يك روز ، نافرمانى كرده‌ام . عمرو گفت : تو را لغزشهايى غير از اين بوده است . عمار گفت : بزرگ كسى است كه خداوند او را بزرگى داده . آرى من پايين بودم و خدا مرا بالا برد . بنده بودم و خداوند مرا آزاد كرد و ضعيف بودم و خدا مرا نيرو داد و فقير بودم و خدا مرا بىنياز كرد . عمرو گفت : دربارهء قتل عثمان چه مىگويى ؟ عمار پاسخ داد : قتل او باب زشتى و زشتكارى را بر شما گشود . ميان عمار و عمرو در اين باره گفت و گويى در گرفت . شاميان برخاسته سوار اسبهايشان شدند و به نزد معاويه رفتند . معاويه از گفت و گوى عمار و عمرو آگاهى يافت و گفت : اگر خفت اين بندهء سياه يعنى عمار بن ياسر اعراب را بگيرد آنان را نابود مىكند . عبد الله بن سويد ، سيد جرش به طرف ذى الكلاع رفت و به او گفت : چرا ميان اين دو مرد را جمع كردى ؟ ذى الكلاع گفت : زيرا از عمرو حديثى شنيده بودم كه رسول خدا به عمار فرمود : گروه سركش و ستمكاره عمار را مىكشند . پس عبد الله بن عمر عنسى ، يكى از عبّاد زمان ، شبانه به اردوگاه على ( ع ) رفت و مردم را از سخن عمرو دربارهء عمار آگاه كرد . چون معاويه اين سخنان را بشنيد به عمرو پيغام داد كه : تو شاميان را نسبت به من تباه كردى . آيا هر آنچه از رسول خدا ( ص ) شنيده‌اى نقل مىكنى ؟ عمرو پاسخ داد : من اين حديث را گفتم و علم غيب نداشتم و نمىدانستم جنگ صفين به پا خواهد شد . آن روز كه من اين حديث را گفتم عمار دوست تو بود و تو هم مانند اين حديث را كه من گفتم ، روايت كردى . از شاميان بپرس . معاويه خشمگين و نسبت به عمرو دگرگون شد . عمرو گفت : اگر اين جنگ تمام شود هيچ
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 616 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين