تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
خيرى در كنار معاويه ، براى من نيست . عمرو ، زود رنج بود . از اين رو از سخن معاويه رنجيد و با سرودن اشعارى رنجيدگى خود را به معاويه اعلام داشت و در پايان اشعارش گفت : من به خاطر تو شام را كه اكنون با تمام فراخيش بر من تنگى مىكند ، رها مىكنم زيرا كه در اين سرزمين و از دست من راحتى ندارى . معاويه نيز در پاسخ اشعار عمرو ، ابياتى گفت و آنها را براى عمرو فرستاد . چون شعر معاويه به دست عمرو رسيد به نزد معاويه آمد و از او پوزش خواست و دوباره يكى شدند . جنگ شدت گرفت و ذى الكلاع حميرى توسط مردى به نام خندف از قبيلهء بكر بن وائل كشته شد . معاويه گفت : من از كشته شدن ذى الكلاع بيش از فتح مصر مسرور شدم . نصر گويد : زيرا ذى الكلاع برخى از فرمانهاى معاويه را به كار نمىبست . نگارنده : شايد بتوان سبب خوش‌حالى معاويه را از كشته شدن ذى الكلاع چنين توجيه كرد كه : چون ذى الكلاع دچار شك و ترديد شده بود و حديث پيامبر در مورد عمار را از عمرو بن عاص شنيد و سخنان عمار را نيز استماع كرد ، معاويه از اين رو از گرايش او به على مىترسيد و چون ذى الكلاع كشته شد ، از شر وى ايمن شد . نصر بن مزاحم در جاى ديگرى از كتاب صفين گويد : ذى الكلاع از عمرو بن عاص شنيد كه مىگفت : پيامبر به عمار بن سميه فرمود : گروه ستمكار تو را مىكشند . و آخرين نوشيدنى كه تو مىآشامى شير است . ذى الكلاع گفت : واى بر تو ! چه مىگويى ؟ عمرو پاسخ داد : « عمار به طرف ما مىگرايد » . اين گفت‌وگو پيش از كشته شدن عمار صورت گرفت . سپس عمار در ركاب على ( ع ) و ذى الكلاع در ركاب معاويه جان باختند . عمرو گفت : اى معاويه ! به خدا نمىدانم به خاطر قتل كدام يك از اين دو اين قدر شاد شدم . اگر ذى الكلاع شاهد قتل عمار مىبود با همهء يارانش به على مىپيوست و نظر سپاه ما را بر ما تباه مىكرد . اين سخن عمرو ، بر درستى نظر ما كه در بالا عنوان شد ، صحه مىگذارد . پسر ذى الكلاع به اشعث بن قيس پيام داد كه ذى الكلاع در ميسرهء سپاه ، كشته شده به ما اجازه بده تا جنازهء او را از صحنهء نبرد بيرون بريم . ( ذى الكلاع و اشعث هر دو يمنى بودند ) . اشعث گفت ) مىترسم از سوى على مورد تهمت قرار گيرم . اين درخواست را با سعيد مطرح كن كه او در ميمنهء سپاه است . پسر ذى الكلاع به سوى سعيد بن قيس آمد و از او در اين باره رخصت گرفت . سعيد به او اجازه داد . پسر ذى الكلاع در ميمنهء سپاه گشت اما جسد پدرش را نيافت . سپس در قسمت ميسرى گردش كرد و پيكر بىجان پدرش را ديد كه با طنابهاى چادر لشكر بسته شده بود . پس بر در خيمه ايستاد و گفت : سلام عليكم . كسانى كه در چادر بودند گفتند : عليك السلام . به جز غلامى سياه ، كس ديگرى همراه پسر ذى الكلاع نبود . وى به ساكنان چادر گفت : آيا اجازه مىدهيد اين جنازه را كه با طنابهاى چادر بسته‌ايد ، حمل كنيم ؟
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 617 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين