آن خونهاى مسلمانان را محفوظ داشته است ، دعوت كنيم . و نيز تو را به اطاعت از كسى كه در اسلام پرسابقهترين و نيككردارترين كس بوده فرا خوانيم . مردم هم با او بيعت كردهاند و تنها تو و همراهانت به او دست بيعت ندادهايد . اى معاويه ! پيش از آنكه خداوند تو و يارانت را به دردسر سپاهيان جمل گرفتار كند ، دست از اين كار خود بكش . معاويه جواب داد : گويا تو براى تهديد آمدهاى نه براى برقرار كردن صلح و آشتى . هيهات اى عدى ! هرگز چنين مباد . من فرزند جنگ و نبردم و از اين سخنان از جاى نمىجنبم . به خدا سوگند تو خود از كسانى هستى كه بر عثمان شوريدى و او را كشتى . شبث بن ربعى و زياد بن خصفه به او گفتند : ما براى كارى كه صلاح ما و شما در آن است بدين جا آمدهايم . و آنگاه تو براى ما ضرب المثل مىگويى . از سخنان بيهوده دست بدار و بدان چه متضمن نفع ما و شماست سخن بگوى .
يزيد بن قيس نيز گفت : رئيس ما ( على ) كسى است كه تو و تمامى مسلمانان به نيكى ، فضيلت او را مىدانيد . و من فكر نمىكنم فضايل او بر تو پوشيده باشد . فضلا و دينداران هرگز تو را با على برابر نمىگيرند . پس اى معاويه از خدا پروا كن . و با على مخالفت مكن . به خدا قسم ما هرگز كسى را نديدهايم كه از على به تقواى خدا عاملتر و در دنيا از او زاهدتر و از او بيشتر صاحب اخلاق پسنديده باشد . معاويه در پاسخ گفت : شما به فرمانبردارى و وحدت فرا مىخوانيدم اما وحدتى كه مرا بدان مىخوانيد بسيار نيكوست و اما اطاعت از على هرگز . زيرا او خليفهء ما را كشته و وحدت ما را به تفرقه مبدل ساخته و قاتلان عثمان را پناه داده است . على مىگويد : عثمان را نكشته ما نيز اين را مىپذيريم ولى او بايد قاتلان عثمان را به ما بسپارد تا آنان را به قصاص عثمان بكشيم . در اين صورت ما به دعوت شما به اطاعت و وحدت پاسخ مثبت مىگوييم . شبث بن ربعى گفت : آيا اگر بر عمار ياسر دست يا بى او را مىتوانى بكشى ؟ معاويه پاسخ داد : چه چيزى بايد مرا از كشتن او مانع شود ؟ به خدا اگر بر پسر سميه دست يابم او را به خاطر كشتن عثمان ، نمىكشم بلكه به قصاص نائل غلام عثمان ، او را خواهم كشت . شبث به او پاسخ داد : به خداى آسمان سوگند كه تو دادگرى نمىكنى . به خدا قسم تو نتوانى پسر ياسر را بكشى مگر آنكه مغز سالمندان را خرد كنى و زمين با فراخىاش بر تو تنگ شود . معاويه گفت : اگر چنين باشد بر تو تنگتر خواهد شد . پيغامگزاران از نزد معاويه برگشتند . پس معاويه كسى را به دنبال زياد بن خصفه فرستاد و به او گفت : اى برادر ربيعه ، على پيمان خويشى ما را بريده و امام ما را كشته و قاتلان او را پناه داده است . و من از تو مىخواهم با خانواده و قبيلهات به يارى عثمان بشتابى . من خدا را شاهد مىگيرم و با او عهد مىبندم كه اگر پيروز شديم ولايت يكى از دو شهر را كه تو خواهى ، به تو واگذار كنم . زياد به او گفت : من از جانب پروردگارم بر دليل روشنى هستم و به سبب نعمتى كه بر من ارزانى داشته ، هرگز پشتيبان تبهكاران نخواهم شد .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 591
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٥٩١