تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
داشت كه قراء با على بيعت كنند . از اين رو راه حيله پيش گرفت و قراء را بفريفت تا آنان را از شورش و اعتراض بازدارد .

حيلهء معاويه

معاويه نامه‌اى بنوشت و آن را با تيرى به طرف اردوگاه على پرتاب كرد . در آن نامه آمده بود : از بندهء خيرخواه خدا . من شما را آگاه مىكنم كه معاويه مىخواهد آب فرات را بر شما جارى سازد تا غرقتان كند . پس آماده باشيد . اين نامه به دست مردى از سپاهيان على ، از اهالى كوفه ، افتاد و دست به دست گشت تا به دست امير المؤمنين رسيد . سپاهيان على گفتند : نويسندهء اين نامه مردى خيرخواه بوده كه خواسته است شما را از كار معاويه مطلع سازد . از طرفى معاويه دويست تن از كارگران سپاه خود را با بيلچه و سطل به گوشه‌اى از فرات گسيل كرد تا آنجا را بكنند و لشكر على را فريب دهند . على به يارانش گفت : واى بر شما اين نقشهء معاويه براى او سودى نمىبخشد . او مىخواهد شما را از جايگاهتان بر كنار دارد . سپاهيان على به آن حضرت گفتند : به خدا قسم آنان الان در كار حفر فرات هستند . على گفت : اى مردم عراق ! باعث ضعف من نشويد و بر نظر من چيره نياييد گفتند : به خدا ما از اينجا حركت مىكنيم . تو اگر مىخواهى حركت كن و اگر دوست دارى بمان . سپس همهء آنها با لشكريان خود عزم رفتن كردند و على نيز آخرين كسى بود كه از آنجا حركت كرد چون لشكريان على آن مكان را خالى كردند ، معاويه در آنجا مستقر شد . پس على ، اشتر را فرا خواند و به او گفت : آيا تو و اشعث راى خود را بر راى من ترجيح داديد ؟ اشعث گفت : اى امير المؤمنين ! من تو را يارى مىرسانم و آنچه را كه خراب كرده‌ام جبران خواهم كرد . پس قبيلهء كنده را گرد آورد و گفت : امروز مرا رسوا مكنيد . من به همراه شما به جنگ شاميان مىروم . گروهى پياده به همراه او درآمدند . اشعث نيزه‌اى به دست داشت كه آن را بر زمين مىانداخت و مىگفت : به اندازهء نيزه‌ام پيش رويد . همراهان وى نيز حركت كردند . آنان غلاف شمشيرهاى خود را شكسته بودند تا اين كه در ميان بنى سليم با لشكر معاويه ، رو به روى آب ، مواجه شدند . جنگى شديد در گرفت . لشكر عراقيان رسيدند و اشتر به همراه تعدادى از سواران بر معاويه تاخت . اشعث نيز در نقطه‌اى ديگر به كار نبرد مشغول بود . معاويه به طرف بنى سليم رفت و شتران خود را به اندازهء سه فرسخ از محل واقعه دور تر برد . سپس فرود آمد و اهل شام نيز بار و بنه خود را بر زمين گذاردند . اشعث نعره مىزد : اى امير المؤمنين ! آيا اكنون راضى شدى ؟ صبح آن روز على جنگ را آغاز كرد . رايت سپاه آن حضرت به دست هاشم بن عتبه مرقال بود . در آن روز عوف ، از ياران معاويه ، به ميدان نبرد درآمد و علقمة بن عمرو ، از ياران على ( ع ) ، به رويارويى او شتافت و وى را به نيزه از پاى