تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
( على ) نصيحت نكردى ؟ ابو عمرة پاسخ داد : سبحان الله ! دوست من همچون تو نيست . على سزاوارترين مخلوقات به كار خلافت است . كه او در فضل و دين و سابقه در اسلام و قرابت با رسول خدا از ديگران پيشتر است . معاويه گفت : پس چه مىگويى ؟ ابو عمرة گفت : تو را به تقواى از پروردگارت و اجابت پسر عمويت بدانچه تو را فرا خوانده است ، دعوت مىكنم . اين كار به حال دين تو سودمندتر و در فرجام كارت بهتر است . معاويه گفت : « خون عثمان ، هدر برود ؟ هرگز ، به خدا سوگند هرگز چنين نخواهم كرد . » سعيد خواست با معاويه سخن گويد كه شبث بن ربعى بر او پيشى گرفت و حمد و ثناى الهى را به جا آورد و گفت : اى معاويه ، مقصود و منظور تو بر ما پوشيده نيست . تو هيچ انگيزه‌اى براى جلب مردم نيافتى مگر آنكه به ايشان گفتى پيشواى شما مظلومانه به قتل رسيد . پس به خونخواهى او برخيزيد . پس سبكسران نادان نيز دعوت تو را پاسخ گفتند . ما نيك مىدانيم كه تو در يارى عثمان كاهلى ورزيدى ، و به خاطر حب خلافت به كشته شدن او دلخوش بودى . و چه بسيار كسانى كه جويندهء كاريند اما خداوند مقصود آنان را برآورده نمىسازد و چه بسيار كسى كه به آرزوى خود دست مىيابد و يا ناكام مىماند . به خدا قسم در هيچ يك از اين دو ، براى تو چيزى نيست . به خدا قسم اگر آرزويت تو را به خطا انداخت تو بدحال‌ترين عرب هستى و اگر بدانچه آرزو دارى ، دست يا بى هرگز مستحق آن نخواهى بود مگر آنكه در آتش دوزخ داخل شوى . اى معاويه از خدا پروا كن و در امر خلافت با كسانى كه سزاوار عهده دارى آن هستند ، منازعه مكن . معاويه پاسخ داد : اولين چيزى كه از تو دانستم سبكسرى و حلم اندك تو بود كه سخن اين مرد شريف و رئيس قومش را بريدى و از چيزى ملامت كردى كه نسبت به آنها بىخبرى . اى بيابانگرد سبك و ستمكار هر چه گفتى دروغ بود . از نزد من دور شويد كه جز شمشير در ميان من و شما ، حاكم نتواند بود . پيغام‌گزاران على ، از مجلس معاويه بيرون آمدند . شبث مىگفت : آيا ما را به شمشير مىترساند ؟ ! به خدا قسم ما براى جنگ با او شتاب گيريم . پس به نزد على بازآمدند و او را از ماجرا مطلع كردند . قراء شامى و قراء عراقى خارج شده با سى هزار نيرو در محلى از صفين اردو زدند . على سپاهيان خود را بر كنار آب مستقر كرد و معاويه نيز مقر خود را در بالاى آن ، قرار داد . قراء ميان على و معاويه رفت و آمد مىكردند . در ميان آنان كسانى نظير عبيدهء سلمانى ، علقمة بن قيس نخعى عبد الله بن عتبه و عامر بن عبد القيس ، نيز بودند . آنان از اردوگاه على به اردوگاه معاويه آمد و شد مىكردند . پس به معاويه گفتند : تو چه مىخواهى ؟ گفت : خون عثمان را . آنان به نزد على بازگشته و به او گفتند : معاويه مىگويد تو عثمان را كشته‌اى . على گفت : به خدا دروغ است . من او را نكشته‌ام . قراء به نزد معاويه و بازگشتند و او را از پاسخ على مطلع ساختند . معاويه گفت : اگر على او را نكشته دست كم به قتل او فرمان داده است . قراء باز به محضر