همدانى در اين باره اشعارى سرود و كار معاويه را زشت شمرد و خود را از آن مبرّا دانست و شبانه به لشكر على پيوست . ياران على ( ع ) يك شبانه روز بدون آب سر كردند و آن حضرت از اين امر رنج مىبرد . پس به سمت پرچهاى مذحجيان روانه شد و شنيد كه مردى بانگ مىزند : آيا ما را از آب فرات بازمىدارند در حالى كه ما صاحب شمشير و سپر هستيم .
على در ميان ماست كه خود صاحب صولت و شكوهى است و اگر دشمن او را بترساند هرگز از ميدان به در نمىرود . چه بود كه ما ديروز شير آشيانه بوديم و امروز گوسفند دوشيده شده هستيم ؟ ! يا در كنار فرات درنگ كنيد تا اجسادى از ما و از شما در كنار آن بيفتد يا آنكه به فرمانبردارى بميريد و در بهشت جاى گيريد و به شرف دست يابيد . آن حضرت همچنين به سمت پرچم كنده مىگذشت كه شنيد منادى در كنار منزل اشعث به فرياد مىگويد : اگر اشعث امروز اين اندوه را از ميان نبرد ، افراد به سبب مردن پراكنده شوند . پس به شمشير او از آب فرات مىنوشيم . پس به ما دهيد مردمى را كه پيش از اين بودند ، آنكه بميريد . اگر تو امروز كار ما را سر و سامان ندهى ، دچار تشتت و پراكندگى خواهى شد . آيا نمىتوان پس از يك روز و يك شب زنده ماند در حالى كه ما تشنهايم و دشمن ، از خوشحالى و سيرابى ، فرياد مىزند . تو مردى از طوايف نيرومند يمن هستى و هر مردى ، از شاخ و برگ آن درخت است .
چون اشعث سخنان اين منادى را شنيد شبانه به نزد على آمد و گفت : اى امير المؤمنين ! آيا سپاهيان معاويه آب را بر ما مىبندند و حال آنكه تو در ميان مايى و شمشيرهاى برنده به همراه ماست . راه ما و اين مردم را باز گذار . به خدا قسم بازنمىگرديم مگر آنكه بر آب دست يابيم يا خود جان ببازيم . و اشتر را فرمان بده تا با سپاه خود گوش به زنگ فرمان تو باشد .
على گفت : اين خواست توست . پس اشتر بازگشت و در ميان مردم بانگ برداشت : هر كس خواستار مرگ يا آب است ، صبح آماده باشد . زيرا من فردا به عزم آب بيرون مىروم . در همان شب دوازده هزار سپاهى ، آمادگى خود را براى اين كار اعلام كردند .
اشعث فردا صبح در ميان سپاهيان به رفت و آمد پرداخت . سپاهيان نيز در حالى كه شمشيرها را بر دوشهايشان گذارده بودند ، در ميدان حضور يافتند . اشعث نيزهاش را افكند و گفت : پدر و مادرم فداى شما به اندازهء قوس كمانم جلو آييد . اشعث چندان به اين كار ادامه داد تا آنكه هر دو گروه به هم نزديك شدند . در اين لحظه بود كه اشعث چهرهء خود را نمايان ساخت و فرياد برآورد كه : « منم اشعث بن قيس ! آب را باز كنيد . » ابو اعور سلمى فرياد زد :
« به خدا قسم هرگز چنين نكنيم مگر آنكه شمشيرها ، ما و شما را دربرگيرند . » اشعث گفت :
به خدا گمان مىكردم پيروزى به ما نزديك باشد . در اين لحظه عبد الله بن عوف بن احمر ، يكى از جنگاوران سپاه على ، با شمشير به صف دشمنان حمله برد و تنى چند از آنان را به خاك و خون غلتانيد . اشتر ، حارث بن همام نخعى را فرا خواند و لوايش را به او داد و گفت :
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 584
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٥٨٤