همىخواهم كه تا من زنده باشم * تو سلطان باشى و من بنده باشم
آن سرور بسيار خوشحال شد و ابو طالب و حمزه در فرح افزودند . و خديجه خاتون را از آن حضرت به اشهر روايات هشت فرزند شد : چهار پسر - عبد اللّه و قاسم و طيّب و طاهر - و چهار دختر - زينب و رقيه و ام كلثوم و فاطمهء زهرا - پسران پيش از وى رحلت نمودند و دختران همه به شرف اسلام مشرف شدند و از ماريهء قبطيه يك پسر شد ، نام او ابراهيم و او نيز در خردى وفات كرد .
فضايل خديجه خاتون و التفات آن حضرت به جانب او از غايت شهرت از شرح مستغنى است .
نقل است كه در آخر اين سال بعد از خواستگارى آن حضرت خديجه خاتون را يا بعد از سال ديگر ، ابو طالب خاطر از ممر آن حضرت جمع داشته او را در مكه گذاشت و خود از آن سرور رخصت يافته به رسم تجارت به جانب يمن رفت . در آنجا زاهدى بود روى توجه به محراب عبادت آورده و ترك علايق دنيا و ما فيها كرده او را معارف الهى بود و از روى برهان و دليل بر احكام تورات و انجيل وقوف تمام داشت . بيت :
مريدش صومعه داران عالم * اجابت با دعايش گشته توأم
روزى بعد از تضرع بسيار و گريه و زارى بىشمار بىقرار گشت و گفت : الهى ! پير گرديدم و اكنون به نزديك گور رسيدم ، حاجتى دارم و چون تو قاضى الحاجاتى از حضرت تو مىطلبم .
بيت :
رسان سوى من افتاده از راه * يكى از خادمان مكة الله
فى الحال دعاى او مستجاب شد و قضا را همان لحظه ابو طالب آنجا رسيد و بر وى سلام كرد . زاهد جواب سلام بازداد و پرسيد كه از كجا مىرسى ؟ گفت : از مكه گفت : از كدام قبيلهاى ؟ فرمود : از بنى هاشم . پرسيد : چه نام دارى ؟ گفت : ابو طالب .
پرسيد كه نام پدرت چيست ؟ گفت : عبد المطلب . زاهد گفت : الحمد للّه كه خداى تعالى