القصه خديجه خاتون ، نفيسه خاتون را طلبيد و خلعت ملوكانه در وى پوشانيد و گفت : ترا محرم خود مىدانم و به طريق خفيه ترا نزد محمّد روانه مىگردانم كه از او استعلام نمايى كه ميل به كد خدايى دارد ؟ نفيسه خاتون به خدمت پيغمبر آمد و گفت :
اى نور ديدهء من و سرور سينهء من ! چرا به كد خدايى ميل نمىنمايى و تا كى در گوشهء خانه خفت و خواب مىنمايى ؟ آن سرور در جواب فرمود : ميل آن كار بسيار دارم و ليكن اسباب و استعداد آن ندارم . گفت : اگر زنى باشد جوان با روى چون گل و ارغوان و از روى عقل و دانش صاحب جاه و جلال و از راه عزت و بينش مالك مال و منال و يگانهء روزگار و به طهارت ذيل و عفت و صلاحيت حسب و نسب از جميع كرايم اشراف طاق ، و كفايت مهم كدخدايى تو كند بهتر از جميع قريش و بطون بنى هاشم ، رغبت مىنمايى ؟ آن حضرت از كلمات نفيسه خاتون بغايت خوشحال و متبسّم شد و فرمود كه آن كيست ؟ گفت : خديجه خاتون . آن حضرت فرمود كه وى خود را ملكهء روزگار مىداند ، چگونه در اين مهم در آيد و در اين كار اقبال نمايد ؟ گفت : اى نوباوهء باغ زندگانى و اى سرمايهء سعادت دو جهانى ! اگر قبول دارى به عهدهء من كه او را راغب سازم و آنچه مدعاى تست بر آن موجب بپردازم . آن حضرت فرمود : برخيز و در اين مهم شروع كن . نفيسه خاتون به موجب فرمودهء آن حضرت به خدمت خديجه خاتون شتافت و او را به جهت محمّد خواستگارى نمود . وى بر جان خود منت دانست و قبول نمود . پس نفيسه خاتون به خدمت پيغمبر آمد و گفت : خديجه خاتون
با نقد غمت صبر و خرد را بفروخت * جان و دل خود بداد و مهر تو خريد
و در همان روز يا روز ديگر خديجه خاتون كس فرستاد به نزد آن حضرت به طريق خفيه كه عمت ابو طالب را بگوى تا قدم رنجه كند به نزد عمم عمرو بن اسد رود و خواستگارى كند تا صورت ادب مرعى ماند و ساعتى نيكو به جهت نكاح اختيار كرد و طعامى لايق ترتيب داد و غلام خود ميسره را به خدمت آن سرور فرستاد كه در فلان ساعت تشريف قدوم شريف ارزانى فرمائيد تا مهم نكاح فيصل يابد . آن سرور ، بيت :