كرده خود را نزد آن حضرت بر خاك ماليد و از روى نياز سر فرود آورد و به جانب صحرا روان گرديد .
و از آن جمله است كه طاووس يمانى مىگويد : سالى به حج مىرفتم ، در آن قافله جوانى را ديدم جامههاى كهنه پوشيده و دامن از اختلاط خلايق در چيده . چون چشمش بر خانهء كعبه افتاد به جانب آسمان نگريست و گفت : الهى ! انا جائع كما ترى و انا عريان كما ترى . من گرسنهام تو مىدانى و من برهنهام تو مىدانى . ديدم طبقى و دو جامه از آسمان فرود آمد ، متبسّم گرديد و گفت : اى طاووس ، تو را به اينها حاجت هست يا نى ؟ گفتم : سيّدى و مولايى ! مرا به اين جامهها حاجت نيست اما به آنچه در طبق است حاجت هست . قدرى از آن به من داد و آن جامهها يكى را پوشيد و ديگرى را رد گردانيد و به جانب مروه روان گرديد و در آن انبوهى غايب شد . حسرت خوردم كه او را نشناختم ، از اهل مكّه پرسيدم از حال آن جوان . مردمان گفتند : واى بر تو ! او را نمىدانى ؟ او آدم آل عبا است و او پسر سيد الشهداء است ، او پيشواى ملت و دين است و او مقتداى عرب و عجم على بن الحسين زين العابدين - عليه السلام - است .
و از آن جمله است كه ابى الصلاح مىگويد : روزى به در خانهء آن حضرت رفتم و حلقه بر در زدم . جاريهاى بيرون آمد . خواستم كه بگويم : به مولاى خود بگو فلان بر در است ؛ از اندرون خانه آواز آمد كه يا فلان ! درآى ! نزد وى رفتم و بغايت متحيّر بودم كه مرا نديده و آواز من نشنيده چگونه شناخته ؟ آن حضرت فرمود : حيران مباش كه ديوار مانع ما نمىشود .
و از آن جمله است كه حبيب كوفى مىگويد : سالى به حج مىرفتم ، بادى عظيم و گرد بسيار شد . مردمان قافله از هم جدا شدند . من در آن بيابان سر گردان شدم و راه گم كردم به خدا بناليدم و چون شب درآمد پناه به درختى بردم . ناگاه جوانى ديدم . با خود گفتم : اگر حركت كنم برمد و برود . ديدم به نزديكى آن درخت رسيد و پارهاى ريگ دور كرد ، چشمهاى در آن باديه پديد آمد ، وضو ساخت و آب بياشاميد و به نماز مشغول شد . من نيز آمدم و در عقب وى به نماز مشغول شدم . بعد از اداى نماز و عرض
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 501
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٠١