خود را خلاص مىسازم ، بعد از آن اشارت به آن آهن كرد كه بر پاى آن حضرت بود ، جدا گرديد ، ديگر باره اشارت كرد به آن آهن ، ديدم كه باز همان بند بر پاى آن حضرت بود . و چون منزلى چند برفتيم و هر شب او را با وجود چنان بند ، مردم پاس مىداشتند ، شبى از شبها بيدار شديم او را نديديم اما بند آهنى آنجا بود ، افتاده . صباح نگاهبانان به طلب او به مدينه مراجعت نمودند و من نزد عبد الملك رفتم و ماجرا بگفتم . عبد الملك گفت : فلانه روز على بن الحسين - عليه السلام - آنجا غايب شد و فلان روز نزد من حاضر شد و مرا از او آزار بسيار در دل بود ، نتوانستم كه تعرّض به وى رسانم و او را با وجود استدعا نزد خود نگاه دارم اما من از او مىترسم كه خروج كند بر من و مملكت مرا بر من تباه سازد . گفتم : او به طاعت مشغول است و عبادت حق را بغايت راغب . عبد الملك را فى الجمله تسلى شد .
و از آن جمله است كه آن حضرت سالى به مكه مىرفت . در راه به صيّادى رسيد و آهويى در دست وى بديد . چون صيّاد به حضرت امام سلام كرد آهو نيز فرياد بركشيد .
آن حضرت فرمود كه هيچ مىدانى كه اين آهو چه مىگويد ؟ گفت : نمىدانم . آن حضرت فرمود : مىگويد مرا ضامن شو كه فرزندان دارم بروم و ايشان را سير شير كنم و بازآيم . صيّاد گفت : يا بن رسول اللّه ! من نيز فرزندان دارم و اين طعمهاى است كه به جهت ايشان مىبرم . آن حضرت فرمود : ضامن شدم كه او را به تو تسليم نمايم . صيّاد چاره نديد الّا آنكه رسن از گردن آهو دور گردانيد . آهو در حال رو به راه آورد و به سرعت تمام در آن صحرا رفت و از چشم مردم غايب گرديد . زمانى اندك برآمد ، آهو را ديدند دوان دوان تا نزديك صيّاد رسيد . مردى آنجا حاضر بود و ولايت و كرامات على بن الحسين را انكار مىنمود . چون آن بديد مسلمان گرديد و دست و لا به يكبارگى در دامن آل عبا زد .
و از آن جمله است كه زهرى مىگويد : برادر خود را بعد از شهادت در خواب ديدم بر غرفهاى از غرفههاى بهشت نشسته و حوران و غلمان بر گرد او درآمده . مرا از علو مرتبهء او رشك آمد . گفتم : اى برادر ! خوشا حال تو و چه نيكوست اين منزل و مقام تو !
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 499
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٩٩