تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨

مىتابد . چون نزديك ما رسيد هر يك از ما را نام برد و احوال پرسيد . تعجب نموديم از آنكه ما را نديده نام مىداند و از ضمير ما اعلام مىنمايد . بعد از آن گفت : دعوى محبت الهى مىكنيد اما دروغ مىگوييد اگر راستگو بوديد دعاى شما مقرون به اجابت گشتى . اين بگفت و به نزديك كعبه رسيد و دست دعا بر آسمان برداشت و روى نياز بر زمين گذاشت و گفت : الهى ! به حق دوستى تو كه مرا است كه بر اهل مكه باران بباران و اين بندگان را از آتش تشنگى برهان . فى الحال قطعهاى ابر پيدا گرديد و بر ايشان چندان باران بباريد كه جمله سير آب شدند و ظرفها پرآب كردند . ما گفتيم : اى جوان ! چون دانستى كه خدا تو را دوست مىدارد ؟ فرمود كه از آنجا دانستم كه مرا به حج آورده و از من زيارت كردن خواسته . اين بگفت و برفت . بعد از آن مردم را بعد از تفحص معلوم شد كه اين ميوهء بوستان ثقلين و سرو گلستان كونين ، على بن الحسين است . و از آن جمله است كه ميان او و عمش محمّد حنفيه در باب امامت نزاع شد . آن حضرت فرمود كه اى عم ! به خدا سوگند كه اگر امام مىبودى به تو مخالف نمىكردم . محمّد گفت : يكى را حاكم سازيم تا ميان من و تو حكم فرمايد . آن حضرت فرمود : حجر الاسود را حاكم سازيم . پس هر دو به اتّفاق آنجا آمدند و دو ركعت نماز كردند بعد از آن محمّد گفت : اى حجر ! به عزّت خداوند اكبر اگر على بن الحسين را اطاعت مىبايد كرد ، اشارت فرما . هيچ جواب نشنيد . آنگاه على بن الحسين پيش رفت و گفت : اى حجر ! به حرمت خدا و به عزت مصطفى و مرتضى و زهرا و حسن و حسين كه اطاعت محمّد حنفيه بر من لازم است يا نى ؟ آن سنگ به سخن درآمد و گفت : تو حجت خدايى بر خلقان و محمّد را تابع امر تو بايد بودن . پس محمّد حنفيه سر و روى او را ببوسيد و او را در برگرفت و ببوييد و به امامت وى معترف گرديد . و از آن جمله است كه محمّد بن شهاب مىگويد : عبد الملك مروان گفت كه آن حضرت را از مدينه بند كرده به بغداد « 1 » برند نزد وى ، و من در آن سفر همراه بودم . گفتم : يا بن رسول اللّه ! راضيم كه اين بند بر من باشد و تو خلاص باشى . فرمود : اگر خواهم

هامش
( 1 ) - پايتخت امويان دمشق بوده بنابراين احتمالا در متن به جاى بغداد بايد دمشق باشد .