تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
مىكرد . عبد الملك مروان در آن مطاف طواف مىكرد و پدرم به وى التفات نمىفرمود . عبد الملك گفت : كه را رسد كه تعظيم من به جاى نيارد و شرط حرمت من به تقديم نرساند ؟ پرسيد : اين كيست و نامش چيست ؟ گفتند : على بن الحسين است . پرسيد كه چه چيز تو را بر آن مىدارد و مانع مىگردد از آمدن به نزد من و ملاقات من نمودن ؟ من پدر تو را نكشتهام و تو را نيازردهام . آن حضرت فرمود : قاتل پدر من ، فساد دنياى پدر من نمود و پدر من فساد دنيا و آخرت وى كرد . عبد الملك گفت : اى على بن الحسين ! توقّع مىدارم كه چيزى از دنيا به تو دهم و تو قبول فرمايى . امام زين العابدين - عليه السلام - تيز تيز در عبد الملك نگريست و بعد از آن ردا از كتف مبارك برداشت و بر زمين افكند و گفت : الهى ! از دلها آگاهى ! حرمت بندهء خود را به عبد الملك بنما ، و آن ردا را برداشت ، هر سنگريزهاى كه آنجا بود دانهاى قيمتى مىنمود كه عبد الملك را در خزانه مثل آن نبود ، و فرمود : ما را به دنيا حاجت نيست . و از آن جمله است كه يكى از مواليان آن حضرت مىگويد كه نزد وى رفتم و خواستم كه بگويم : اى مولاى من ! وقت آن نيامد كه از اندوه بيرون آيى و گريستن را كم سازى ؟ در نگريست و بگريست و گفت : يعقوب پيغمبر - عليه السلام - را يك پسر غايب گرديد از اندوه ، پشتش خم گشت و از گريستن بصيرتش كم گرديد ، من پدر خود را سر بريده و برادران را سينه چاك گرديده و عمان و پسر عمان را در كربلا هلاك افتاده ديده خود را چگونه از گريه نگاه دارم و آن غصه و غم را به راحت و خوشى چه سان مبدّل گردانم ؟ و از آن جمله است كه جماعتى از زهّاد و گروهى از عبّاد مثل صالح مرى و حبيب فارسى و مالك دينار و ثابت بنانى و ايوب سختيانى به زيارت كعبه رفتند . اتفاقا آب چاه زمزم كم گرديد و از آسمان باران نباريد . مردمان از تشنگى به فغان آمدند و نزد زهاد و عباد آمدند و گفتند : دعا كنيد و براى تشنه لبان از خدا آب طلبيد . دست نياز به قيّوم كارساز برآوردند و آب طلبيدند . مستجاب نشد . از آب نااميد گرديدند و به يكبارگى دل بر مرگ نهادند . جوانى را ديدم مىآيد و با وجود ضعف و لاغرى از جبينش نور طاعت
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 497 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى