آمدم و گفتم : اى سرّ بىتن ! سلام موسى و هارون نزد شما آوردهام و از حضرت شما به جواب آرزومندم . آواز برآمد كه سلام خداى بر ايشان باد . گفتم : اى سيّد و سرور ! مرا خدمتى فرما كه خشنودى خدا در آن باشد . فرمود كه در حق اهل بيت احسان كردى ، جدم حضرت مصطفى و پدرم على مرتضى و مادرم فاطمهء زهرا و برادرم حسن مجتبى .
از تو راضى شدند و چون اسلام آوردى خدا و رسول از تو خشنود گشتند و چون سلام موسى و هارون به من آوردى رضاى من دريافتى و روز قيامت تو را به همراهى خود به بهشت در آرم .
و از آن جمله است كه يحيى يهودى مىگويد كه من در راه شام منزل و مقام داشتم ، ديدم لشكرى مىآيد و چندين سرها بر نيزه دارند . پرسيدم : اين سرهاى كيست و اين شور و غوغا براى چيست ؟ گفتند : جمعى بر يزيد بيرون آمدند ، كاركنان يزيد ايشان را كشتند و حالا سرهاى ايشان را با سر مهتر ايشان به شام مىبرند . يحيى از مشاهدهء آن حال حيران گرديد ، پرسيد كه مهتر ايشان چه نام دارد ؟ گفتند : حسين بن على بن ابى طالب . گفت : مادرش كيست و نام مادرش چيست ؟ گفتند : فاطمه بنت محمّد رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - با خود گفتم : اگر دين جدش بر حق باشد به من كرامات ظاهر سازد . در حال ديدم كه لب جنبانيد ، گوش فرا داشتم اين آيت مىخواند :
وَ سَيَعْلَم الَّذِين ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَب يَنْقَلِبُون
. فى الحال كلمهء شهادت بر زبان راندم و آنچه همراه داشتم از زر و زيور در سر و بر ، جمله را بر اهل بيت قسمت كردم . جماعتى كه بر آن سر موكل بودند بانگ بر من زدند كه دشمنان يزيد را رعايت مىكنى ؟ يحيى را آتش محبت شعله زد ، شمشير مردانه وار بر كشيد و نزد سر امام - عليه السلام - شد و بر آن ملاعينان حمله مىبرد تا جمعى را به مالك دوزخ سپرد و به درجهء شهادت رسيد و قرين شهدا گرديد .
رحمه اللّه . « 1 »
هامش
( 1 ) - اين واقعه عينا در انيس المؤمنين نيز آمده ( ص 113 ) .