به همراهى خود مرغى ديگر آورد ، هر دو متعاقب آواز كشيدند و برفتند . آن حضرت فرمود : ميان ايشان دعوا بود ، مرغ دوّم به ولايت اهل بيت سوگند خورد و با يكديگر صلح كردند .
و از آن جمله است كه يكى از دوستان آن حضرت گفت : يا بن رسول اللّه ! از معاويه به تو رنج بسيار مىرسد . آن حضرت فرمود : آن را رنج نمىدانم و الّا دعا كنم كه شام ، عراق گردد و عراق ، شام گردد و مرد زن گردد و زن به صورت مرد برآيد . شخصى آنجا حاضر بود و او را به ولايت اهل البيت هيچ اعتقاد نبود ، گفت : اى حسن ! در اين مجمع عجب سخنى گفتى ، چون تواند بود كه زن ، مرد شود و مرد ، زن گردد ؟ شاهزاده در او تيز تيز نگريست و گفت : برخيز اى زن ! شرم ندارى كه در ميان مردان نشستهاى ؟ آن مرد در خود نگريست ، خود را به صورت زن بديد ، بغايت شرمنده گرديد و گفت : يا بن رسول اللّه ! توبه كردم و از اعتقاد خود پشيمان گرديدم . آن حضرت دعا كرد به صورت اوّل بازآمد .
و از آن جمله است كه جابر گويد : يا بن رسول اللّه ! مردمان حاضر مىگويند از پدر شما پيوسته خوارق عادات مىديديم از اين جهت بغايت مشتاق ديدار اوييم . آنجا پردهاى بود ، شاهزاده او را برداشت ، مردم نگريستند ، امير المؤمنين را ديدند . گفتند :
يا بن رسول اللّه ! به خدا كه تو فرزند شاه مردانى و حجت خدايى بر خلقان به يقين .
[ و از آن جمله است كه حضرت امام حسن بعد از بىوفايى كوفيان كه آزار و ايذاى بسيار كردند به معاويه صلح نمود و بعد از صلح با خواص و ياران خود فرمود : مىبينم كه معاويه به اسباب زهر مىپردازد و بدان زهر مرا هلاك مىسازد . بيت :
چنان نوشى به زهر آلوده كردند * دلش خون جگر پالوده كردند
ز زهرش چون جگر شد پاره پاره * ز غصه گشت خونين سنگ خاره
و چنانچه آن حضرت فرموده بود ، آن چنان شد ] « 1 » .
هامش
( 1 ) - فقط در الف .