فرمود : اى اعرابى ! تو در ميان قوم خود از روى جهل و بىخردى گفتى كه محمّد عقب ندارد و چندين از بطون اعراب دشمن دارد و او را به زودى بكشند و از دعوى نبوّت او برهند و تو دعوى نمودى كه او را بكشم و روى به راه آوردى و اين راه بر تو دشوار آمد و باد شديد وزيدن گرفت و ابر باريدن آغاز كرد و تو متحيّر بماندى و هوا تاريك گرديد ، بغايت ترسيدى و همچنان ترسان مىآمدى تا ما را بديدى ، آن ترس نماند . اعرابى گفت : يا بن رسول اللّه ! آنچه گفتى جمله بيان واقع بود ، دلش به نور ايمان منور گرديد و كلمهء شهادت بر زبان راند و به صدق دل ايمان آورد .
و از آن جمله است كه يكى از دوستان آن حضرت نزد وى آمد و گفت : دعا كن كه خداى تعالى مرا فرزندى تمام خلقت كرامت فرمايد . آن حضرت دست به دعا برداشت و مناجات كرد و بعد از مناجات فرمود كه به خانه برو كه خداى تعالى تو را پسرى داده به اين صفت . چون به خانه آمدم آن چنان بود كه آن حضرت فرموده بود .
و از آن جمله است كه آن حضرت سفرى مىرفت به نخلستانى فرود آمد . يكى از اولاد زبير در آن نزديكى بود ، نزول نموده گفت : اى كاش بر اين نخله خرماى تر بودى تا تناول كردمى . شاهزاده فرمود : به خرما ميل دارى ؟ گفت : آرى ! آن حضرت دست به دعا برداشت و دعا كرد ، فى الحال يك نخل سبز شد و خرماى تر آورد . پس به آن درخت بالا رفتند و آنچه بار آورده بود بريدند ، همه را كفايت كرد .
و از آن جمله است كه آن حضرت را دوستى بود و او را همسايهاى كه پيوسته آزار به وى رسانيدى و اظهار تولّا به معاويه و تبرّا از حسن كردى . روزى نزد حسن - عليه السلام - آمد و از او شكايت كرد . شاهزاده لب بجنبانيد و گفت : به خانه برو كه خداى تعالى شرّ او را از تو كفايت كرد . من به خانه آمدم ، زن همسايه آواز برآورد كه شوهر من طعام مىخورد ، ناگاه بيفتاد و فرياد مىكرد كه اى حسن على ! از من چه مىخواهى ؟ و من كسى را نمىديدم اما آوازى مىشنيدم كه يكى مىگفت : النّار اولى بك يا ملعون .
و از آن جمله است كه جابر انصارى روايت مىكند كه روزى در خدمت شاهزاده حسن [ ع ] بودم ، مرغى آمد و در بالاى سر آن حضرت آواز كرد و برفت . درنگى برآمد
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 486
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٨٦