مىنمايد . عجب سرّى است عزيز من و بو العجب حكمتى است كه حضرت ولايت پناهى را از بضعهء حضرت رسالت پناهى دو گوهر نامدار و دو سرور عالى مقدار پديد آمد و هر يكى ميراثى برداشتند : امام حسن - عليه السلام - به موافقت جدّ بزرگوار خود محمّد مصطفى شربت زهر چشيد به اهتمام معاويهء ملعون ، و امام حسين - عليه السلام - به طريق پدر عالى مقدار خود على مرتضى الم تيغ كشيد از گماشتگان يزيد پليد . بيت :
آن يكى را ضربت تيغ بلا در كربلا * آن دگر را شربت زهر عنا در كام دل
عايشه مىگويد كه آن حضرت فاطمه را طلبيد و من به همراهى او نزد پيغمبر رفتم .
چون فاطمه پهلوى پدر خود قرار گرفت ، آن حضرت دستش را گرفته به جانب خويش كشيد و او در آن محل مىگريست . حضرت پيغمبر فرزند خود را دلدارى بسيار داد و نوازشهاى بىشمار فرمود و او را پيش خود كشيد چنانچه به سينهء خود منضم گردانيد و به طريق خفيه با وى سخن گفت . فاطمه بغايت بناليد و بسيار بگريست . باز او را پيش خود كشيد و بر سبيل راز به او سخنى گفت . اين نوبت فاطمه فرحان و خندان گشت .
عايشه مىگويد : بعد از واقعهء آن سرور از فاطمهء زهرا - عليها السلام - پرسيدم كه اى دختر خير البشر ! من هيچ فرح بر حزن نزديكتر نديدم الّا آن روز كه پدر بزرگوار تو با تو راز در ميان داشت ، استدعا و التماس دارم و به حرمت پدر نامدارت و به عزّت اين على و فرزندان عالىمقدارت كه از من پوشيده ندارى و بر آن مضمون مرا واقف سازى .
فاطمه گفت : آن حضرت نوبت اوّل به من گفت : اى فاطمه ! اجل من نزديك رسيده ، از اين منزل فانى رحلت خواهم نمود و به منزل دار القرار نعيم مقيم خواهم فرمود . از آن خبر موحش ، وحشت به خاطر من رسيد و الم بسيار كشيدم و وجع بىشمار در خود ديدم و قطرات عبرات از چشمهء چشم من و از ديدهء اشكبارم فرو دويد . چون پدر بزرگوار ، مرا به آن حال ديد و بر اضطراب و بىقرارى من مطلع گرديد دلش بر من بسوخت و از راه مهر و شفقت چهره بر افروخت و دلدارى نمود و از براى تسلّى خاطر من فرمود : اى نور ديدهء من ! و اى فرزند پسنديدهء من ! غم را به خود راه مده و داغ ملال