زد و گفت : كيستى كه شر و شور در لشكر قيصر انداختى و علم دولتش از پاى در انداختى ؟ جعفر خدا را ياد كرد و بر مصطفى درود فرستاد و همچون مرتضى على نعرهاى كشيد و بر سر آن حرامزاده دويد و بزد بر ميانش كه مثل خيار تر به دونيم گرديد .
لشكر مخالف از پياده و سواره گرد جعفر برآمدند و به ضربتهاى مختلف تن نازك او را مجروح مىكردند . در اين محل شيطان پرحيل آرزوهاى دنيا را در دل او مىانداخت و گريختن و جان به سلامت بردن در خاطرش محكم مىساخت . جعفر گفت : اى ملعون مردود ! و اى راندهء درگاه خداوند ودود ! از وسوسهء تو انديشه ندارم و دل از دنيا برداشته روى توجه به ملأ اعلى دارم ، و چون خود را به خدا سپرده بود و روى توجه به عقبى آورده بود خطاب به نفس خود كرده گفت : اگر خود را براى زوجهء خود نگاه مىدارى او را طلاق دادم به نوعى كه رجوع ننمايم و اگر به آن دو غلام دلبستگى دارى هر دو را آزاد كردم و اگر به جهت خانه و سرا و متاع فريفته مىشوى آن را به رسول بخشيدم ؛ بعد از اين از معركهء دشمن گريختن و از شهادت پرهيز كردن كمال نادانى و نهايت بىخردى است . اين بگفت و حمله بر دشمنان آورد . راوى گويد كه جعفر چون شير نر به هر طرف كه حمله آوردى آن طرف را از دشمن خالى كردى .
بيت :
به هم بر زد مصاف اهل كين را * ز خون گلگونهء روى زمين را
به قصد مشركان شمشير افراخت * بسى دشمن به خاك تيره انداخت
ناگاه كافرى درآمد و تيغى انداخت ، بر دست جعفر آمد ، اگر چه دستش بريده گشت اما از پردلى حال بر او متغيّر نگشت و زبان حالش به اين مقال مترنّم گرديد ، بيت :
اگر كاست دشمن ز من دست راست * ز دين و ز مرديم چيزى نكاست
با وجود زخم منكر ، آن دلاور تيغ را به دست چپ گرفت و راست بر گردن دشمن زد كه سرش را به صحراى عدم فرستاد . حرامزادهاى ديگر درآمد و شمشيرى بزد و دست ديگرش بينداخت . نقل است كه در آن روز جعفر از مشركان بد سير هفتاد و سه زخم