مىشود و گاهى به چيزى كه ادراك انسان به وسيلهء آن رخ مىدهد و امرى كه ادراك انسان به واسطهء آن واقع مىشود - كه عقل خوانده شد - بنابر عادتى كه نزد قدما رايج بوده است نطق ناميده مىشود . خود اين لفظ « 1 » نطق نيز گاهى بر نظم و بيانى كه با زبان واقع مىشود نيز اطلاق مىگردد و اين معنى است كه نزد جمهور مردم براى نطق رايج است و اين است مشهور در معناى اين لفظ .
اما قدما از اهل اين علم ، اين لفظ را به هر دو معنى اطلاق مىكردند و به انسان نيز ناطق به هر دو معنى صدق مىكرد ، مقصودم اين است كه هم از اين جهت كه او قدرت بيان و تعبير داشت و هم از اين جهت كه چيزى داشت كه به وسيلهء آن مىتوانست ادراك كند .
تفاوت در اين بود كه قدما وقتى مىگفتند انسان ناطق است ، مقصودشان اين بود كه او چيزى را دارا است كه به وسيلهء آن مىتواند آنچه قصد شناساندن آن را دارد درك كند و از آن جهت كه اين صناعت ، نطق را به كمال خود مىرسانيد آن را منطق ناميدند و آنچه انسان به وسيلهء آن مطلوب خود را درك مىكند نيز جزء ناطق نفس ناميده مىشود . پس صناعت منطق روشى است كه به وسيلهء آن جز ناطق نفس به كمال خود مىرسد و از آن رو كه لفظ منطق به بيان كردن با زبان نيز اطلاق مىشود ، بسيارى از مردم گمان مىكنند كه مقصود از اين صناعت اين است كه به انسان شناسايى درستى سخن گفتن و تعبير را بياموزد ؛ در حالى كه مطلب چنين نيست ، بلكه صناعتى كه
هامش
( 1 ) . كلمه « كلمه » و « لفظ » هر دو در ترجمهء كلمه « اسم » استفاده شدهاند .