بودند . سپاس عافيت را نداشتند و بد رفتارى كردند . درماندگى از ايشان شروع شد و خداوند آنان را كه از مكر او احساس ايمنى مى كردند اندك اندك درمانده فرمود ، آنان نگهبانى از خلافت را يك سو افكندند و حقوق رياست را سبك شمردند و در رسوم سياست ناتوان شدند و خداوند عزت ايشان را باز گرفت و جامه خوارى بر ايشان پوشاند و نعمت آنان را زايل فرمود .
منصور از عبد الله بن مروان جويا شد ، ربيع وزير گفت : او در زندان امير المومنين زنده است . منصور گفت به من خبر رسيده است كه او هنگامى كه به سرزمين پادشاه نوبه رفته پادشاه با او سخنانى گفته است . اينك دوست دارم از دهان خودش بشنوم . فرمان به احضار او داده شد و او را آوردند . چون آمد به منصور با عنوان خلافت سلام داد و منصور اجازه نشستن به او داد و او در حالى كه بند و زنجير در پاهايش خش خش مى كرد نشست . منصور گفت : دوست مى دارم سخنانى را كه پادشاه نوبه به هنگام اقامت در سرزمين او به تو گفته است براى من بگويى . گفت : آرى ، چون به سرزمين نوبه رسيدم و چند روزى آنجا درنگ كردم خبر ما به سلطان رسيد و براى ما فرش و بستر و خوراك فراوان فرستاد و خانههاى وسيعى را ويژهء ما قرار داد . آن گاه در حالى كه پنجاهتن از يارانش همراهش بودند و همگى جنگ افزار در دست داشتند به ديدن ما آمد . من برخاستم و به استقبالش رفتم و براى نشستن او از صدر مجلس كناره گرفتم . او آنجا ننشست و روى زمين نشست . من به او گفتم : چه چيز تو را از نشستن روى فرش باز مى دارد گفت : من پادشاهم و براى پادشاه لازم است كه چون نعمتى تازه ببيند براى خداوند و عظمت او تواضع كند و من چون اين نعمت تازه خدا را بر خود ديدم كه شما به سرزمين من آمديد و پس از عزت و پادشاهى خود به من پناهنده شديد در قبال همين نعمت اين خضوع و تواضعى را كه مى بينى آشكار ساختم .
آن گاه مدتى سكوت كرد و من هم سكوت كردم ، نه او سخن مى گفت و نه من ، و ياران او همچنان با جنگ افزارهاى خود بالاى سرش ايستاده بودند . سپس به من گفت : به چه سبب باده نوشى مى كنيد و حال آنكه اين كار براى شما در كتابتان حرام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 419
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٩