تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
شمرده شده است گفتم بردگان ما به سبب نادانى خود بر اين كار گستاخى كرده‌اند . گفت : براى چه مزارع و كشتزارها را زير سم چهارپايان خود لگد كوب مى كنيد و حال آنكه هر گونه فساد و تباهى در كتاب شما حرام است گفتم اين كار را پيروان و كارگزاران ما به سبب نادانى مرتكب شده‌اند . گفت چرا ديبا و پرنيان و جامه‌هاى زربفت مى پوشيد و حال آنكه در كتاب و دين شما بر شما حرام است گفتم : ما براى انجام كارهاى خود از دبيران ايرانى استفاده كرديم ، آنان كه به دين ما در آمده بودند به پيروى از روش پيشينيان خود با آنكه ما خوش نمى داشتم چنان جامه‌هايى مى پوشيدند . مدتى سر به زير انداخت و با دست خود روى زمين خط مى كشيد . سپس گفت : بردگان ما ، پيروان ما ، كارگزاران ما و دبيران ما نه اين چنين كه تو گفتى نيست بلكه شما قومى هستيد كه آنچه را خداوند بر شما حرام كرده است حلال دانسته‌ايد و آنچه را نهى فرموده است مرتكب شده‌ايد و در پادشاهى خود ستم كرديد و خداوند عزت شما را سلب كرد و جامهء خوارى بر شما پوشاند و همانا كه خداوند سبحان را نسبت به شما خشم و عذابى است كه هنوز به نهايت نرسيده است و من بيمناكم كه بر شما در اين سرزمين من عذاب نازل شود و مرا هم فروگيرد ، ميهمانى هم سه روز است . بنابراين آنچه را نياز داريد فراهم كنيد و از سرزمين من بيرون رويد . ما به اندازه زاد و توشه خود از او گرفتيم و از كشور او بيرون آمديم . منصور از اين سخن شگفت كرد و فرمان داد عبد الله بن مروان را به زندان برگرداندند . در برخى از روايات براى ما نقل شده است كه چون سفاح تصميم گرفت آن گروه از بنى اميه را كه به او پيوسته‌اند بكشد ، روزى بر تخت خود در كاخ هاشميه كوفه نشست . بنى اميه و بنى هاشم و فرماندهان نظامى و دبيران آمدند . آنان را در حجره‌يى متصل به حجره سفاح نشاندند و ميان سفاح و ايشان پرده‌يى آويخته بود . سفاح ابو الجهم بن عطيه را نزد آنان فرستاد و نامه‌يى در دست او بود ، او بدانگونه كه ايشان بشنوند با صداى بلند گفت : فرستاده حسين بن على بن ابى طالب كجاست هيچكس پاسخ نداد . ابو الجهم رفت و برگشت و گفت : فرستاده زيد بن على بن حسين كجاست هيچكس پاسخ نداد . او رفت و براى بار سوم برگشت و گفت : فرستادهء يحيى بن زيد كجاست باز هم هيچكس پاسخ نداد . او رفت و براى بار چهارم برگشت و گفت : فرستاده ابراهيم بن محمد امام كجاست آنان به يكديگر مى نگريستند ، به يقين