تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
و حال آنكه قرآن مخالف و ضد نظر او نازل شد ، و اين معلوم است كه همواره كشيدن و برهنه كردن شمشير به مصلحت نيست همان گونه كه همواره در غلاف نهادن شمشير صلاح نيست و سياست بر يك راه و روش نمى باشد و نمى تواند همواره فقط يك نظام داشته باشد . خلاصه مطلب اين است كه عمر هرگز قصد خرده گيرى بر على نداشته و على عليه السلام در نظرش داراى عيب و كاستى نبوده است . مگر نمى بينى كه در آخر همين خبر مى گويد : « شايسته‌ترين آنان كه اگر عهده‌دار خلافت شود آنان را بر كتاب خدا و سنت پيامبر وا مى دارد دوست تو است » و باز اين موضوع را تأكيد كرده و مى گويد : « اگر او عهده‌دار حكومت بر ايشان شود آنان را به راه رخشان و صراط مستقيم رهبرى مىكند » و اگر در گفتار خود خصومت و ستيزى مى داشت هرگز در پى سخن خود چنين نمى گفت . و تو هر گاه در احوال على عليه السلام به روزگار رسول خدا ( ص ) دقت كنى او را به راستى دور از اين خواهى ديد كه شوخى و مزاحى به او نسبت داده شود . زيرا در اين مورد هيچ مطلبى نه در كتابهاى شيعه نقل شده است و نه در كتابهاى اهل سنت و همچنين اگر به احوال او در دوره حكومت ابو بكر و عمر بنگرى ، در كتابهاى سيره ، حتى يك حديث نمى يا بى كه بتوان در آن دليلى بر شوخى و مزاح او پيدا كرد و چگونه ممكن است نسبت به عمر اين گمان برده شود كه چيزى را كه هيچ دوست و دشمنى درباره على نقل نكرده است به او نسبت دهد و مقصود عمر خوش خلقى على عليه السلام بوده است نه هيچ چيز ديگر و عمر مى پنداشته است كه اين خوش خلقى موجب آن است كه اگر على عهده‌دار كار امت شود كار به ضعف و سستى منجر مىشود و عمر بنا بر خوى و سرشت خود مى پنداشت كه قوام حكومت بر سختى و تندخويى است . حال على عليه السلام به روزگار حكومت عثمان و روزگار حكومت خودش هم معلوم است كه از او هيچ گاه حالت شوخى و مزاحى كه بتوان كسى را با داشتن آن حال به شوخى و مزاح نسبت داد ديده نشده است . هر كس در كتابهاى سيره دقت كند راستى گفتار ما را مى شناسد و متوجه مىشود كه عمرو عاص اين سخن عمر را كه از آن قصد عيب و خرده‌گيرى نداشته گرفته است و آن را عيب و منقصت شمرده و بر آن افزوده است كه : او بسيار شوخى مى كرده و اهل