بخيل مردم بخشنده و با گذشت را مورد سرزنش قرار مىدهد و آنان را به تبذير و گولى متهم مىكند . همچنين مرد بخشنده بر بخيلان خرده مى گيرد و آنان را به تنگ نظرى و بدگمانى و مال پرستى متهم مىكند . شخص ترسو چنين معتقد است كه فضيلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آن را نابخردى و خود فريبى مىداند ، همان گونه كه متنبى سروده است : « ترسوها مى پندارند ترس دور انديشى است و حال آنكه خدعه سرشت فرومايه است » از سوى ديگر شجاع هم بر ترسو خرده مى گيرد و او را به ناتوانى نسبت مىدهد و عقيده دارد كه ترس ، مايهء ذلت و زبونى است ، و در همه خويهاى و سرشتهاى تقسيم شده ميان آدميان اين موضوع حاكم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگير و همواره ترشروى بود چنين پنداشته است كه همين اخلاق فضيلت است و خلاف آن نقص به شمار مى رود و حال آنكه اگر مردى خوشرو و آرام و نرم و داراى اخلاق ملايم بود معتقد مى بود كه همان اخلاق ، فضيلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض كنيم كه اخلاق او در على عليه السلام و اخلاق على در او مى بود عمر در مورد على ( ع ) مى گفت « اگر اين تندخويى در او نمى بود » .
به نظر من عمر را در آنچه گفته است نبايد سرزنش كرد و نمى توان به او نسبت داد كه مى خواسته است بر على كينه توزى و خرده گيرى كند ، بلكه او از اخلاق خودش خبر داده و چنين گمان مى كرده است كه خلافت شايسته نيست مگر براى مرد پرهيبتى كه به سختى از او بترسند . به اقتضاى همين خوى او در خلافت ابو بكر در در همه امور و تصميمها و سياست و احوال ديگرش دخالت مى كرد زيرا در اخلاق ابو بكر نرمى و ملايمت نهفته بود . باز به اقتضاى همين خوى و خلق در موارد مختلف و متعدد به پيامبر ( ص ) پيشنهادهايى مى كرد . از جمله به كشتن گروهى كه كشتن ايشان را صلاح مى دانست اشاره مى كرد و چون پيامبر ( ص ) باقى نگهداشتن و اصلاح آنان را در نظر داشت هيچ گونه رايزنى عمر را كه از همين خوى او سرچشمه مى گرفت نمى پذيرفت .
در جنگ بدر او پيشنهاد كشتن اسيران را داد و ابو بكر پيشنهاد فديه گرفتن را . و راى درست از عمر بود و قرآن بر موافقت نظر او نازل شد . اما در مورد ديگرى كه روز حديبيه بود عمر صلح را دوست نمى داشت و به جنگ عقيده داشت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٤٥