چون پيش نجاشى رفتند به آنان گفت : شما درباره عيسى بن مريم چه مى گوييد و چه اعتقادى داريد جعفر گفت : مى گوييم كه او بنده و فرستاده و روح خدا و كلمه الهى است كه آن را به مريم عذراء كه از جهان دل كنده بود القا فرموده است .
در اين هنگام نجاشى دست به زمين برد و خراشه چوبى را برداشت و گفت : ميان عيسى بن مريم و آنچه جعفر گفت به اندازه اين خراشه چوب تفاوت نيست .
ام سلمه مى گويد : هنگامى كه جعفر آن سخن را گفت سرداران نجاشى همهمه كردند و نجاشى به آنان گفت : هر چند شما همهمه و هياهو كنيد آنگاه نجاشى به مسلمانان گفت : برويد كه شما در كشور من در كمال امن و آسايش خواهيد بود و سه بار گفت : هر كس شما را دشنام دهد زيان خواهد كرد .
دوست نمى دارم در قبال آزار رساندن به يكى از شما كوهى از طلا داشته باشم .
سپس گفت : هداياى آن دو نفر را كه براى من آوردهاند به خودشان برگردانيد كه مرا نيازى به آن نيست . به خدا سوگند ، خداوند آن گاه كه پادشاهى مرا به من برگرداند از من رشوه نگرفت و از گفتار مردم درباره من اطاعت نفرمود كه من اينك رشوه بگيرم و سخن مردم را در مورد ايشان اطاعت كنم .
ام سلمه مى گويد : آن دو مرد با زشتى و در حالى كه خواسته ايشان برآورده نشده بود از پيش نجاشى برگشتند و ما با بهترين حال و در بهترين جايگاه و همراه بهترين همسايه باقى مانديم . به خدا سوگند در همان حال بوديم كه مردى از حبشه براى ستيز با نجاشى و گرفتن پادشاهى از او قيام كرد و با لشكرى آنجا آمد .
گويد : نجاشى به مقابله او رفت و رود نيل ميان آن دو بود . ياران پيامبر ( ص ) گفتند : كدام مرد آماده است برود و از آوردگاه براى ما خبرى آورد زبير بن عوام كه از جوانترين مسلمانان بود گفت : من اين كار را انجام مى دهم . براى او مشگى را پر باد كردند و آن را زير سينهاش قرار داديم و او شنا كنان از رود نيل گذشت و بر ساحل ديگر نيل رفت و در معركه حاضر شد . ما دعا مى كرديم تا خداوند نجاشى را بر دشمن خود پيروز و بر كشور خويش مسلط فرمايد ، و ترس و اندوهى به آن بزرگى هرگز بر ما نرسيده بود كه اگر آن مرد بر نجاشى پيروز شود حق ما را آن چنان كه او مى شناخت نشناسد . در همان حال كه ما منتظر سرانجام كار بوديم ناگاه زبير در حالى كه جامهء خويش را تكان مى داد ظاهر شد و مى گفت : هان مژده دهيد كه نجاشى پيروز شد و خداوند دشمن او را نابود ساخت . به خدا سوگند ، براى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 330
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٣٠