تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
آبى از خاندان عامر بن صعصعه است - رسيد سگها بر او پارس كردند ، تا آنجا كه شتران سركش رم كردند . يكى از همراهان عايشه به ديگران گفت : مى بينيد سگهاى حوأب چه بسيارند و پارس كردن آنان چه شديد است عايشه لگام شتر را گرفت و گفت : اينها سگهاى حوأب هستند . مرا برگردانيد ، برگردانيد كه شنيدم رسول خدا چنين مى فرمود . . . و آن خبر را ياد آور شد . كسى از ميان قوم به او گفت : خدايت رحمت كناد آرام باش كه از حوأب گذشته‌ايم . عايشه گفت : آيا گواهى داريد براى او پنجاه عرب بيابانى را آوردند و به آنان جايزه‌يى دادند و همگى براى او سوگند خوردند كه اينجا آب حوأب نيست و عايشه به راه خود ادامه داد . و چون عايشه و طلحه و زبير به ناحيه « حفرابى موسى » كه نزديك بصره است رسيدند ، عثمان بن حنيف كه در آن هنگام كارگزار على عليه السلام بر بصره بود ، ابو الاسود دوئلى را پيش آنان فرستاد تا از نيت ايشان آگاه گردد . او پيش عايشه رفت و از سبب حركتش پرسيد . گفت : در صدد خونخواهى عثمانم . ابو الاسود گفت : كسى از كشندگان عثمان در بصره نيست . گفت : راست مى گويى آنان در مدينه و همراه على بن ابى طالب هستند ، من آمده‌ام تا مردم بصره را براى جنگ با او آماده و تحريض كنم . چگونه است كه از تازيانه عثمان كه بر شما اصابت مى كرد خشمگين شويم و از شمشيرهاى شما براى عثمان به خشم نياييم ابو الاسود به او گفت : ترا با تازيانه و شمشير چه كار تو بازداشتهء رسول خدايى و به تو فرمان داده است در خانه‌ات آرام بگيرى و كتاب پروردگارت را تلاوت كنى . جنگ و جهاد بر زنان نيست و خونخواهى بر عهده ايشان نهاده نشده است و همانا على به عثمان از تو سزاوارتر و از لحاظ خويشاوندى نزديكتر است ، هر دو از اعقاب عبد مناف اند . عايشه گفت : من باز نمى گردم تا كارى را كه بر آن آمده‌ام انجام دهم . اى ابو الاسود آيا مى پندارى كسى اقدام به جنگ با من خواهد كرد ابو الاسود گفت : آرى به خدا سوگند ، جنگى كه سست ترين حالت آن هم بسيار شديد خواهد بود . گويد : ابو الاسود برخاست و پيش زبير آمد و گفت : اى ابا عبد الله مردم ترا چنان ديده‌اند كه روز بيعت با ابو بكر قبضه شمشيرت را در دست داشتى و مى گفتى : هيچكس براى خلافت سزاوارتر از پسر ابى طالب نيست . اين حال تو كجا و آن كجا زبير سخن از خون عثمان به ميان آورد . ابو الاسود گفت : آن چنان كه به ما خبر رسيده است تو و دوستت [ طلحه ] عهده‌دار آن كار بوده‌ايد . زبير به ابو الاسود گفت : پيش طلحه برو و بشنو چه مى گويد . او پيش طلحه رفت و ديد در گمراهى