و پيروزى را در ضبه مى ديدم و چون آنان را از دست دادم بر من ناخوش آمد و ازد را بر آن كار تشويق كردم و جنگى سخت كردند . و شتر را از هر سو تيرباران مى كردند آن چنان كه هودج به شكل خارپشتى شد .
چون مردم كنار لگام شتر نابود مى شدند و دستها بريده و جانها از بدنها خارج مى شد ، على عليه السلام فرمود : مالك اشتر و عمار را پيش من فراخوانيد . آن دو آمدند . فرمود : برويد اين شتر را پى كنيد كه تا آن زنده باشد آتش جنگ فرو - نمى نشنيد ، آنان شتر را قبله خود قرار دادهاند . آن دو رفتند ، دو جوان هم از قبيله مراد همراه ايشان بودند كه نام يكى از آن دو عمر بن عبد الله بود . آنان همواره به مردم ضربه مى زدند تا آنكه به كنار شتر راه پيدا كردند و آن مرد مرادى بر پى هاى شتر ضربه زد . شتر با بانگى سخت روى پاهاى خود نشست و سپس به پهلو غلتيد و مردم از اطراف آن گريختند . على عليه السلام با صداى بلند فرمان داد بندهاى هودج را ببريد و سپس به محمد بن ابى بكر فرمود : خواهرت را از من كفايت كن . محمد او را سوار كرد و در خانه عبد الله بن خلف خزاعى مسكن داد .
على عليه السلام عبد الله بن عباس را پيش عايشه گسيل داشت و به او پيام و فرمان داد كه به مدينه برود . گويد : رفتم و چون بر عايشه وارد شدم براى من چيزى كه بر آن بنشينيم ننهاد ، من خود تشكچهيى را كه ميان بارهايش بود برداشتم و بر آن نشستم . گفت اى ابن عباس بر خلاف سنت رفتار كردى ، در خانه ما بدون اجازه ما بر تشكچه ما نشستى . من گفتم : اينجا آن خانه تو كه خداوندت فرمان داده است در آن آرام بگيرى نيست و اگر خانه تو مى بود بر تشكچه تو بدون اجازهات نمى نشستم . سپس گفتم : امير المومنين مرا پيش تو فرستاده و به تو فرمان مىدهد به مدينه كوچ كنى . گفت : امير المومنين كيست امير المومنين عمر بود . گفتم : عمر و على . گفت : من نمى پذيرم . گفتم : به خدا سوگند ، اين خوددارى تو كوتاه مدت و پر مشقت و كم بهره بود و شومى و نافرخندگى آن آشكار ، و اين نپذيرفتن تو بيشتر از زمان دوشيدن ميشى طول نكشيد و چنان شدى كه نه فرمان بدهى و نه از چيزى نهى كنى و نه چيزى مى گيرى و نه مى توانى ببخشى و تو آن چنانى كه آن مرد اسدى سروده است : « همواره اهداء قصايد ميان ما بر ياد خوش دوستان و فراوانى القاب بود تا
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٩٧