نظير اين داستان داستان ابو حيه نميرى است كه سخت ترسو بوده است .
گويند ابو حيه را شمشيرى بوده كه ميان آن و چوب فرقى وجود نداشته است ، خودش آن را « لعاب المنيه » مى ناميده است . يكى از همسايگانش حكايت مىكند و مى گويد : شبى ابو حيه را ديدم كه شمشيرش را كشيده و بر در يكى از حجرههاى خانهاش كه از آن صدايى شنيده بود ايستاده است و مى گويد : اى كسى كه گول خوردهاى و نسبت به ما گستاخى كردهاى ، به خدا سوگند ، چه بد چيزى براى خود برگزيدهاى ، خيرى اندك و شمشيرى كشيده كه « لعاب المنية » است و نامش را شنيدهاى ، صولت آن مشهور است و خطا نمى كند . تو خود بيرون بيا تا ترا عفو كنم و مگذار كه من به قصد عقوبت تو بر تو وارد شوم . به خدا سوگند ، اگر من قبيله قيس را فراخوانم فضا را انباشته از سواران و پيادگان براى جنگ با تو مى كنند . سبحان الله چه گروه بسيار و فرخندهيى كه در آن صورت ميان موج آن فروخواهى شد و از آن گريزى نخواهى يافت .
گويد : در اين هنگام بادى وزيد در حجره باز شد و سگى شتابان بيرون آمد و گريخت . ابو حيه بر جاى خود خشك شد و پاهايش لرزيد و در افتاد . زنان قبيله پيش او دويدند و گفتند : اى ابو حيه آرام بگير و آسوده خاطر باش كه سگى بود . او نشست و مى گفت : سپاس خداوندى كه ترا به صورت سگ درآورد و جنگ را از من كفايت فرمود . مغيرة بن سعيد عجلى همراه سى مرد در پشت كوفه قيام كرد و چون حمله آوردند خالد بن عبد الله قسرى امير عراق بر منبر بود و خطبه مى خواند ، چنان عرق كرد و نگران و سرگردان شد كه فرياد مى كشيد آب به من بدهيد آب . ابن نوفل در اين مورد او را هجو گفته و اشعارى سروده است كه از جمله اين دو بيت است .
« تو به هنگام خروج مغيره كه بردهيى سفله بود از ترس و بانگ هياهوى ايشان بر خود ادرار كردى ، از بيم فرياد برداشتى كه به من آب بياشامانيد و سپس بر تخت شاشيدى » .
ديگرى هم او را هجو گفته و چنين سروده است : « از بيم و وحشت بر منابر ادرار كرد و چون براى گريز كوشش مى كرد آب خواست » .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٤٦