على خوددارى و درنگ كرد . عمر دست او را گرفت و گفت : برخيز . او برنخاست .
عمر او را كشيد و همانگونه كه با زبير رفتار كرده بود رفتار كرد و خالد آن دو را گرفت و عمر و همراهانش آن دو را با تندى و خشونت مى بردند . مردم هم جمع شده بودند و مى نگريستند و كوچههاى مدينه انباشته از مردان شده بود ، و چون فاطمه ( ع ) ديد كه عمر آن چنان رفتار مىكند فرياد بر آورد و ولوله كرد و گروه بسيارى از زنان بنى هاشم و ديگران با او جمع و همراه شدند و بر در حجره خويش آمد و با صداى بلند گفت : اى ابو بكر چه زود بر خاندان رسول خدا حمله آورديد ، به به خدا سوگند ديگر تا هنگامى كه خدا را ديدار كنم با عمر سخن نخواهم گفت .
ابو بكر جوهرى مى گويد : مومل بن جعفر ، از قول محمد بن ميمون ، از داود بن مبارك براى من نقل كرد كه مى گفته است : هنگامى كه از حج برمى گشتيم همراه گروهى به ديدار عبد الله بن موسى بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام رفتيم و درباره مسائلى از او سوال كرديم . من هم از كسانى بودم كه از او چيزهايى و از جمله درباره ابو بكر و عمر پرسيدم . گفت : به تو همانگونه پاسخ مى دهم كه جدم عبد الله بن حسن پاسخ داده است كه چون از او در اين مورد پرسيدند گفت : مادر ما صديقه و دختر پيامبر مرسل است و او در حالى كه بر آن قوم خشمگين بود درگذشت و ما هم به سبب خشم او خشمگين هستيم .
مى گويم [ ابن ابى الحديد ] : همين معنى را يكى از شاعران خاندان ابو طالب كه حجازى بوده است گرفته و در شعر گنجانيده است . اين شعر را نقيب جلال الدين عبد الحميد بن محمد بن عبد الحميد علوى براى من خواند و گفت : آن شاعر خودش اين شعر را براى من خواند ولى نامش را فراموش كردهام . گويد : « اى ابا حفص [ عمر ] آرام بگير كه اگر مرگ پيامبر نمى بود جرأت چنين كارى را نداشتى . آيا سزاوار است كه بتول خشمگين بميرد و ما راضى باشيم هرگز فرزندان گرامى اين گونه رفتار نمى كنند . » اين شاعر عمر را مورد خطاب قرار داده و مى گويد : اى عمر آرام بگير و آهسته
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٨٥