تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
مدينه همراه عمر حركت مى كردم و دست او در دست من بود . عمر گفت : اى ابن عباس من دوست تو [ على ( ع ) ] را مظلوم مى دانم . با خود گفتم : به خدا سوگند نبايد او بر من پيشى بگيرد و خودش پاسخى بدهد . گفتم : اى امير المومنين حق او را به او برگردان و داد او را بستان . دستش را از دست من بيرون كشيد و ساعتى با خود همهمه كرد و پس از آن ايستاد ، من خود را به او رساندم . گفت : اى ابن عباس خيال نمى كنم چيزى قوم را از دوست تو بازداشته باشد جز اينكه آنان سن او را كم مى دانستند . با خود گفتم : اين سخن از سخن نخست بدتر است و گفتم : به خدا سوگند كه خداوند سن او را كم نشمرد در آن هنگامى كه به او فرمان داد سوره براءة را از ابو بكر بگيرد و ابلاغ كند .

آنچه در باره كار فاطمه ( ع ) و ابو بكر روايت شده است

آنچه كه بخارى و مسلم در كتابهاى صحيح خود ضمن چگونگى بيعت ابو بكر آورده‌اند چنين است كه من براى تو نقل مى كنم - اسناد روايت به عايشه مى رسد . گويد : فاطمه و عباس نزد ابو بكر آمدند و ميراث خود از اموال پيامبر ( ص ) را خواستند ، يعنى زمين فدك و سهم خيبر را . ابو بكر به آن دو گفت : من شنيدم رسول خدا ( ص ) مى گفت : « ما گروه پيامبران چيزى ارث نمى گذاريم . آنچه از ما باقى بماند صدقه است و آل محمد هم از درآمد آن مال بهره‌مند خواهند شد . » و به خدا سوگند من كارى را كه ديده‌ام رسول خدا انجام داده است رها نمى كنم و همان را انجام مى دهم . فاطمه ( ع ) ابو بكر را رها كرد و ديگر تا هنگامى كه درگذشت با ابو بكر سخن نگفت . على ( ع ) شبانه پيكر مطهر فاطمه را به خاك سپرد و ابو بكر را از آن كار آگاه نساخت . تا هنگامى كه فاطمه ( ع ) زنده بود على ميان مردم داراى وجهه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 181 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى