قصه چهل و يكم آمدن موسى عليه السلم بمصر پيش فرعون بدعوت كردن
در قصّه آمده است كه هر دو بمصر درآمدند . هارون گفت يا موسى به خانه ويم و فرود آييم ، و بياساييم ، جامه بگردانيم ، و خويشاوندان را ببينيم ، آنگاه پيش فرعون رويم بدعوت كردن . موسى گفت يا هارون
] a 76 [
من فرمان حق را چگونه تأخير كنم ؟ تو به خانه رو و بنى اسرايل را خبر كن . هارون عليه السّلم سوى بنى اسرايل رفت و خبر كرد ، و به خانه رفت و مادر و قرابتان را خبر كرد و موسى مىرفت همچنان تا درگاه فرعون .
هر روز بدرگاه فرعون چهل حاجب نوبت داشتى ، با مردم بسيار . چون موسى با آن جامهء راه درآمد ، حاجبانرا گفت مرا راه دهيد ، تا من اين ابو الوليد را ببينم كه بسوى او پيغام دارم . آن قوم بخنديدند و افسوس كردند و گفتند اين ابو الوليد كيست كه ما نمىدانيم كه اين درگاه خدايان است . پنداشتند كه شبانيست ، ويرا راه ندادند .
موسى بانگى برزد بريشان ، و گفت اگر مرا راه كنيد و اگر « 1 » من خود خويشتن را راه كنم . قصد موسى كردند تا او را بزنند . موسى عصا برآورد و بر ان حلقه زد .
آن چهل حاجب با آن قوم همه بيهوش شدند . موسى درآمد . فرعون بر تختى نشسته بود ، چهل ارش بالاى آن تخت بود و چهل ارش پهناى تخت . و زير آن رود نيل همىرفت . و تخت بگوهر و زمرد و مرواريد آراسته ، و دو هزار كنيزك از بنى اسرايل پس او صف زده ، و هزار غلام از بنى اسرايل پيش روى او صف زده « 2 »
فرعون نگاه كرد موسى را ديد كه مىآمد با جامهاى خلق و با عصاى . حق
هامش
( 1 ) - و اگر نكنيد
( 2 ) - زده بودند