هارون آنجا بيستاد و از قافله بعضى از بنى اسرايل بودند بگذشتند .
هارون پنداشت كه مردى عارفست از كوه مىآيد . پرسيد كه از كدام كوه مىآيى و از كجا مىآيى ؟ گفت از مدين . هارون گفت ، لى بها اخ هل عندك خبره ، و انهى الى انّه لراجع منها متوجّها نحو مصر باهله و ولده و اغنامه ؟ قال له موسى ، اين برادر تو چگونه مرديست و نامش چيست ؟ هارون گفت برادر من مرديست بلندبالا ، نيكوروى ، و قوى ، و زفانش لختكى كندى دارد و بنعمت پروردست
] a 75 [
و بغربت افتاده و درويشى آزموده ، و مزدور كسى بوده است كه او را شعيب خوانند ، و از بنى اسرايل بوده . و اكنون مادر و خواهر و قرابات آرزوى او مىكنند و من بطلب و استقبال او مىروم . موسى گفت اگر بينىشناسى ؟ گفت بود كه شناسم . گفت انا موسى ، و انت هارون اخى . فخرّ هارون مغشيّا عليه . چون به هوش آمد ، درو آويخت ، و گفت توى برادر من ؟ . اين اهلك و ولدك ؟ موسى گفت ، هم فى حفظ ربى و امانه فى مفازة كنهى ( ؟ ) و قد كلمّنى ربّى على الطور ، و ارسلنى الى فرعون ، و جعلنى رسولا نبيا ، و اشركك فى امرى .
و من ترا مژده مىدهم بنبوت و رسالت تا برويم و فرعون را دعوة كنيم . پس هارون گفت ،
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ
« 1 » . گفت فرعون صعب با قوت شده است و ما دو تن ضعيف ؛ نبايد كه ما با وى برنياييم . پس هردو بيستادند و دعا كردند :
رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى .
« 2 » وحى آمد :
لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى .
« 3 »
آنگاه هارون گفت خداى تعالى ترا چه حجّت داده است ؟ موسى عليه السّلام عصا به دو نمود و صفت عصا بگفت ، و نيز دست بيرون كرد . هارون « 4 » دل قوى شد و روى بمصر نهادند .
هامش
( 1 ) - القصص 3
( 2 ) - طه 45
( 3 ) - طه 46
( 4 ) - هارون را