اى معاويّه ، گمان بردى كه شايستهترين مردم در اسلام ابو بكر و عمر مىباشد ولى چه خيال خام و انديشه نابكام .
2 اين گمان كردى كه مردى جز ابو بكر و عمر * نيست در اسلام و مكتب افضل النّاسى دگر
آنچه را كه ياد كردى و ستودى پيش ما * قدر خود را بيش از آن كمتر نمودى پيش ما
گر درستى راست در بر مر ترا سودى نبود * ور درستى نيست ، بر تو نيست ننگى بر وجود
پس ترا در كار ما با بدتر و بهتر چه كار * با زبر دست و كلان و كوچك و كهتر چه كار
فرقهء آزاد گشته چون ابو سفيان و تو * تودهء بيدادگر ، ابناى اين و آن و تو
( جملگى از مكتب و از هر حقيقت غافليد * راه گم كرديد و اكنون در طريق باطليد )
پس شما بايد حقيقت را شناسيد ابتداء * بعد از آن در پيش رو گيريد راه ادّعا
( اى معاويّه ) چه بعيد است اين سخنان پريشان از تو .
پس چه دور است از تو اين پندار و گفتار خلاف * ( جملگى هزلند و بيرون از حقيقت يا مضاعف )
ناگهان آواز داد آنك يكى تير ، آشكار * ليك ديدى كه نبود از تيرهائى در قمار
بر خلافت حكم كردن را بر آغازيد ، باز * حال آنكه در خلافت نيست بر آنكس نياز
در امامت يا خلافت هيچ كس را قصد نيست * جز كسى كه در دل اندر ، عزم و قصد پيرويست
مثل تيرهاى قمار ، مثلى است كه عرب تيرهاى قمار را در بساطى بر هم ميزد تا آواز دهد ، و گاهى از آواز دانسته ميشد كه در ميان آنها بيگانه است . يعنى اى معاويّه ، تو همان تيرى هستى كه از هر جهت بيگانهاى .
3 ايها الانسان كه گل بودى بخلقت سر سبد * ( از چه رو ، اينك زد امانت معاصى ميچكد )
از چه با اين كندى و لنگى نميگيرى ركود * تازه ، آيا ميشناسى انسداد دست خود ؟
از چه رو خود را نمىخواهى كه باشى مرتعب * در زمانى كه چنين حكم ، از قضا شد منشعب