1 حارث ابن حوط روزى وارد آمد بر امام * تا از او شرحى بخواهد در خصوص اين پيام
يا على آيا گمان دارى كه دارم در گمان * اينكه اصحاب جمل را هست گمراهى عيان ؟
روى انديشه چنين فرمود امام خوشمنش * در جواب حارث ابن حوط ضمن سرزنش
( حارثا ، در دل دو اندى ريشههاى نادرست * اخذ كردى بهر خود انديشههاى نادرست )
حقّ را انداختى ، باطل نمودى اختيار * زير خود كردى نظر ، حق را نمودى استتار
( تا كه باطل را پذيرفتى به رغم راه حقّ * زين جهت باشى به شلّاق نكوهش مستحقّ )
2 حقّ را نشناختى پس كى شناسى اهل آن ؟ * بهر باطل نيز بايد گفت حقّا اين نشان
گفت ، حارث بر كنارم من ز عبد اللّه و سعد * سوى ايشان بر نخواهم گشت ديگر زين ببعد
قال مولى ، حقّ را يارى نكردند آن دو مرد * همچو از باطل نكردند آرمان خويش سرد
( حقّ را يارى نكرده ، بر نگشتند همچنان * از سر باطل كه پايش بود همچون در ميان )
اجتناب ظاهر ايشان ز باطل آن نبود * كاحتمال آن رود كه رغبت ايشان نبود
( بلكه آن باشد كه در دل شكّ بر حق داشتند * راه باطل نيز از اين بابت فرو نگذاشتند )
شارح بحرانى رحمة الّه مىنويسد چون عثمان كشته شد سعد ابن ابى وقّاص چند گوسفند خريد و با عوايد آن زندگى نمود . ولى با على بيعت ننمود و عبد الّه ابن عمر با على بيعت كرد و بخانهء خواهر خود پناه برد و در جنگ جمل حاضر نشد و گفت عبادت مرا از سوارى ناتوان ساخته نه با على كار دارم نه دشمنانش .
شارح بحرانى آن آزاد مرد بردبار * فنّ استادى در اين تسطير « 1 » برده روى كار
كشته شد چون ابن خطّاب و سر آمد انتزاع * كرد سعد از بيعت صهر پيمبر ( ص ) امتناع
ليك عبد الّه بيعت كرد و امّا ضمن آن * بر كنار آورد خود را از على و دشمنان
گفت ، ديگر خسته گشتم از سوارى در جهاد * خويشتن را منزوى خواهم ز جنگ و اجتهاد
هامش
( 1 ) تسطير نوشتن