( بر جهان اين گونه فرمود آن امام خوش گهر * مىنويسم لوحهء ديده به سيم و آب زر )
1 تنگ چشمى عار باشد بهر مرد هوشيار * ( پس چنين مردم نباشند از ملامت بر كنار )
2 جبن و ترسوئى بهر كس نقص باشد چشمگير * ( كاستى و نقص ترسوئى نباشد در دلير )
3 گنگ سازد تنگدستى ، زيركانرا از بيان * تا به جائى كه فرو مانند از حجّت ، عيان
( آنچنانكه ثروت و مكنت همى بخشد توان * در سخن گوئى بمردان ضعيف و ناتوان )
4 بينوا در موطن خود در ديار غربت است * ( بسكه مردم را ز قشر بينوايان وحشت است )
( مردمانرا نيست با او ارتباط و ائتلاف * زين جهت از مهر ، محروم است از الفت معاف )
5 ناتوانى آفت است و در قفا آوارگيست * عجز را از خود بدر كن ، مايهء بيچارگيست
( اين صفت هر مرد را وا مانده سازد در معاش * از چنين درماندگى ، اى مرد دانا دور باش )
6 با شكيبائى قرين باش و رفيق مهربان * گر همى خواهى دلاور بوده باشى اى جوان
7 پارسائى ثروت است و كيمياى پر بها * خويش را با اين صفت گردان ، انيس و آشنا
8 گر سپر خواهى به سر ، بايد ز آثام اجتناب * كاين سجّيه ، مرد را محفوظ دارد از عذاب
( پس ورع را پيشهء خود ساز و از آن بر نگرد * طالب ايمان اگر هستى ، ز ايمان بر نگرد
ناهيا ما پندها را ، از على ( ع ) آموختيم * در دل خود بر نجات آخرت اندوختيم
حكمت 4 قال عليه السّلام : ( در خشنود بودن به قضا و دانائى و سجاياى پسنديده )
بر جهان ، اين گونه فرمود آن امام مؤتمن * مىنگارند اهل دل بر صفحهء دل اين سخن
1 همدم خوب است و بس خشنود بودن بر قضا * آن چنان كه همنشين مهربان و با وفا
( مهر ورزد بر تو دائم همنشين بىريا * پس چه بهتر بنده را امر رضايت بر قضا )
2 علم ميراثى است نيكو بهر نسل آدمى * گر طلب دارى و دانى ، عالمى و اعلمى