بر خدا سوگند دارم ياد ، روى انقياد * آنچه مىدانم دلت در غلف ماند و انجماد
( جيش گمراهى و جند فتنه بر تو تاخته * درك اندرز نكو را از تو دور انداخته )
از حقيقت دورى و از عقل سالم بر كنار * ( زين جهت پند نكو ، در تو ندارد اعتبار )
( پس سزاوار است اكنون بر تو گويند اين سخن * كآن نخواهد بود هرگز دور و خالى از محن )
رفتهاى با نردبان بر جايگاهى مرتفع * جايگاهيكه نخواهى بود از آن منتفع
بر زيان تست ختم اين عروج و ارتقاء * ( پس ترا از آن نخواهد شد ، امّيد و ارتجاء )
آنچه مىجوئى ، نخواهى ديد و مفقود تو نيست * و آنچه را كه مىچرانى نيز ، مال ديگريست
خواستى آن را كه اهل آن نباشى هيچگاه * گر تفحّص هم نمائى اشتباه است اشتباه
خواستى آن را كه هستى از محلّ آن بدور * پس چه دورند از هم اين گفتار و فعلت پس چه دور
( چونكه خود را در عمل خونخواه عثمان گفتهاى * بر ستمديده ره امداد و يارى رفتهاى )
( سدّ راهى ، در گمان خويش بهر اختلاف * ( ره گشائى مىكنى سوى صلاح و ائتلاف )
( در عمل امّا ، حسادت مىنمائى بر امام ( ع ) * جز تبهكارى ، ندارى در معيشت اهتمام )
اى معاويه : مانند عموها و دائىهايت ، آرزوهاى ناروا ترا در قهقرا و انحطاط نگه داشت و به انكار محمد ( ص ) وا داشت .
5 در شآمت گشتهاى مانند عمّ و خال خويش * در شقاوت رفتهاى از آن جفا جويان بپيش
رفتهاند اعمام و اخوالت مسير انحطاط * هست اى بيدادگر ، در پيش رويت اين صراط
حمل كرد آن تيره بختان را شقاوت هر طرف * راند آنها را تمنّاهاى باطل از هدف
( بر وجود آمد ز ايشان جور و طغيان بيشمار ) * يافت در پايان به انكار محمّد ( ص ) انجرار « 1 »
( بهر خود در زندگى اركان عشرت ساختند * از ره ميل و هوس بر دين و مكتب تاختند )
( در جهالت خويش را يك جا بفعلت باختند * عاقبت در موضعى بر خويش گورى ساختند )
رأس آنها در حنين و بدر شمشير آختند * پس تو ميدانى كه آنها را كجا انداختند ؟
هامش
( 1 ) كشيدن و منجرّ شدن