69 تو يكى باشى در استحقاق و ارزش از دو فرد * يا بخيلى سخت و يا بس ، يا سخىّ و نيكمرد
گر سخى باشى چه باشى در وراء احتجاب * چون سخاوت را نباشد سازگارى با حجاب
( پس سخى را نيست دست جود اندر آستين * پيكر پاكش نماند در حجاب پوستين )
پس در اين جا احتجاب تو نباشد مستند * ( نيست مشهود اين زمينه در رجال با خرد )
وجه ديگر اينكه باشى مرد ممنوع العطا * احتجابت باز مىافتد سقيم و نابجا
( علّت اين كار چون خورشيد اضحى روشن * در فضاى اهل دل چون نور رخشا روشن است )
آن زمانكه گشت مردم از عطايت نااميد * هر كسى دست اميد از دامن تو بركشيد
مرتر ، با اينكه از مردم نباشد احتياج * غير از اينكه خواستار دفع شرّ و اعوجاج
غير از اينكه از تو مىخواهند دفع مظلمه « 1 » * ( يا شكايت از تجاوز كار و رفع مظلمه )
حكمرانان را اقربا و خويشانى است كه بر تطاول و كم انصافى خو گرفتهاند و بر دراز دستى و بدمستى عادت كردهاند .
70 حكمرانان در بساط ملك و گرداگرد خويش * اقربا دارند بر كالاى دنيا تشنه بيش
خود سر و گردنكش و گردن كلفت و زشتخو * طفره افتاده ز انصاف و بمردم زورگو
ريشه و شالودهء اين بذر و شرّ اين صفات * از ميان بردار با امحاء و قطع موجبات
( سختى حال رعيّت را بپاس عدل و داد * بر طرفدار و سهولت بخش در اين امتداد )
( از امور داخلى و جزر و مدّ روزگار * با خبرتر باش و اوضاع را نگهدار اختيار )
( تا مبادا غفلت از اوضاع و حال اقتصاد * صحنه را آماده سازد در رعيّت بر فساد )
و لا تقطعنّ لاحد من حاشيتك و حامّتك قطيعة مبادا قطعه زمينى بر حواشى و اقربا اعطاء نمائى ، زيرا طمع ديگران را بجنبانى و از عدالت بدورمانى :
هامش
( 1 ) ظلمى كه به كسى شده