تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( منظوم بر اساس نسخه فيض الاسلام ) ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
عالم در محلّ حجّت و دليل نپنداشتى .
2 كارگر دانا نياوردى خدا را در نظر * ( تا بينديشى به امر خويش در اين رهگذر ) آنچنان بودى كه گويا در ره ايمان و دين * حجّت و برهان نبودى بر خداى عالمين خويشتن را از وظيفه بر كنار انگاشتى * حكمت و امر خدا را سر سرى پنداشتى پس چنين ماند كه نيرنگى به كار انداختى * با همين نيرنگ ، بر اموال آنها تاختى ( در تو اين اظهار ايمان و تظاهر بر فلاح * نيست در تطبيق و بينش جز ريا و اصطلاح ) پيكرت را تا خيانتها ، تواناتر نمود * كرد اميالت در اين سودا بيورش وانمود تا كه برجستى به زودى ، حمله كردى با شتاب * در ربودى آنچه را كه بود بر تو دستياب ديده بر اموال ناچيز يتيمان دوختى * يك سره تاراج كردى و به خود اندوختى در ربودى اكثرا از دست ايشان بيروند * آنچنان كه گرگ ضارى مير بايد گوسفند
پس آن اموال را با خوشروئى و خوشكامى بنزد خانواده‌ات بردى و با آنها خوردى ، آنچنان كه ميراث و تركهء پدر و مادر را ميخورى ، آرى
پس تو بر اموال محرومان گشودى دستبرد * دسترنج آن عزيزان را نمودى دستبرد حمل كردى با سرور و شادمانى بر حجاز * پيش خود ، گويا كه برجستى زپستى بر فراز يا كه بردى سوى بطحا و مدينه با سرور * داشتى بر خانواده ابتهاجى از غرور حال آنكه داشتى بر دوش ، كوهى از گناه * پس چرا انديشهء كيفر نكردى از إله افّ بر تو ، مرگ بر تو ، لا ابا بر غير تو * ( نيست قيراطى به ايتام و ارامل خير تو ) آن چنان باشد كه ميراثى زمادر يا پدر * ميبرى بر خانه بعد از تو بماند بر پسر تا بدلخواه ، از همين ثروت به خود برداشتى * بسكه بيت المال را مال پدر پنداشتى