نامهء 37 از نامههاى آن بزرگوار بمعاويه
( كه او را نكوهش نموده و علّت عدم يارى بعثمان را از او دانسته :
1 حمد بىپايان و تسبيح فراوان بر خدا * ميكنم گفتار را ، با نام پاكش ابتداء
او كه در ذاتش منزّه باد از هر نقص و عيب * خالق و معبود عالم ، شاهد اسرار غيب
اى شگفتا يا ابن بوسفيان از اين سرگشتگى * بر هوى ، دلدادگى و از خدا برگشتگى
از هواى نفس طغيانگر نمودى اتّباع * تا گشودى بر قبول حقّ سدّ امتناع
پيروى كردى ز خواهشهاى پست نوپديد * با تباهىها و اقدام مضّر و ناسديد « 1 »
با زوال حقّ و آنچه حقّ با آن همره است * اى بسا اخلالها كردى كه وجدان آگه است
با همين خود خواهى تو شد حقائق زير پا * واژهء مأنوس و ديرين وثائق زير پا
آن حقيقتها كه بودند از خداى مهربان * رهنماى نسل انسان و دليل بندگان
( خواهش اميال و آمال و هواى نفس دون * جمله با هم ساختند از پرتگاهت سرنگون )
( از طريق نخوت و بدعت بمردم تاختى * تا بدينسان بهر گمراهى سببها ساختى )
اى معاويه : جدال و پر گوئى و خونخواهى تو در مورد عثمان كاملا بى مورد است .
2 بهر عثمان ، يا ابن بوسفيان بسى كردى جدال * در حقيقت كسب كردى بر وجود خود ملال
( اين تظّلم در خور عثمان بكلّى عاطل است * ريشه يابىگر نمايم ، ادّعاى باطل است )
يا ريت او را نبود الّا بسود خويشتن * ( پس نينديشيدهاى جز بروجرد خويشتن )
آن زمان كه يارى تو بود او را سودمند * ( دست يارى را زدى از پشت گردن دستبند )
هامش
( 1 ) ناسديد نامحكم .