تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( منظوم بر اساس نسخه فيض الاسلام ) ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
پس اى عقيل : قريش را كه غرق در ضلال و سخت‌گير در شقاق و متقدّم در نافرمانى هستند ، از خود دور ساز و به كار خود بپرداز :
2 پس رها ساز اى عقيل از خود ز روى اشتياق * از قريش آن گمرهى و دشمنى و آن شقاق خويش را در وادى اين قوم ، سرگردان مساز * ( آنچنان كن كه بود تصميم‌هايت كار ساز ) ( در خور اين قوم ، حرفى در نياور بر زبان * مصلحت آن نيست باشد ذكر آنها در ميان ) كرده‌اند اين قوم بر جنگ و نبردم اتّفاق * ادّعايم روشن است و آشكارا در شقاق اتّفاقى كه نمودند آن نفوس بد نهاد * بر عليه دين اسلام و رسول پاك ياد
كيفر دهندگان بايد قبل از من ، قريش را كيفر دهند .
آن كه كيفر مىرساند لازم آيد جاى من * آن قريش ضالّه را كيفر رساند جاى من ( نان تلخى از مكافات آيد اندر خوان‌شان * از ستمكاران عالم كيفر آيد جان‌شان ) خويشىام را قطع كردند از رسول بردبار * از رسول ( ص ) و من جدا گشتند روى اختيار ( با جهالت خاطر ما را مكدّر ساختند * برترىها را براى خود ، مقدّر ساختند ) ( ظالمانه سلطنت را در ربودند از كفم ) * يعنى ( سلطان ابن امّى ) « 1 » را كشيدند از كفم ( باشد ابن امّ من فرزند پاك آمنه * شهرت او در دل آفاق دارد دامنه ) چونكه عبد إله و بو طالب دو مرد نامور * در اخوّت با هم از يك مادرند و يك پدر آن زن پاكيزه بنت عمر و باشد همچو او * ابن عمران ابن عائذ ، نيكمرد و نيك خو طىّ تحقيق ، آن دگر اولاد عبد المطلّب * انفرادا جمله بودندى ز مادر منشعب فاطمه بنت اسد امّ علىّ المرتضى * داشت خدمت در طفولت بر رسول مصطفى پس محمد ( ص ) اين چنين فرمود آن كان كرم * فاطمه چون مادر من بود ، بعد از مادرم
هامش
( 1 ) سلطان ابن امىّ سلطنت پسر مادرم يعنى خلافت را ( اگر اين جمله مفهوم نشد به نهج البلاغه مراجعه فرمائيد . )