( 4 ) چون ندارم دستيار احقاق حقّم نابجاست * ادّعايم در چنين مورد عقيم و نارواست
گر به پا خيزم ، براى من ندامت آور است * مردمان گويند ، حرص پادشاهى در سر است
ور خموش افتم گذارم تيغ خود را زير سر * باز گويندم كه او از مرگ باشد بر حذر
( 5 ) اى بسا دربارهء من دور باشد اين گمان * آنچنانكه از ملاحم « 1 » ، ديدهاند از من عيان
مر خدا را ميخورم سوگند روى ائتمان * ( آنكه او را ميستايد كلّ انس و كلّ جان )
انسن فرزند ابو طالب بمرگ و احتضار * بس فزونتر كه بپستان ، ميل طفل شير خوار
( 6 ) غوطه خوردم بلكه در علمى كه مكنون است و بس * كس نمىداند كه اين گوهر چه موزه است و بس
گر هويدا سازم آن چيزى كه پنهان در دل است * ( يا مثالا ارمغانى كه درون محمل است )
لرزه ميگيرد بر علمى كه گفتم بس شگرف * آنچنان كه ريسمان لرزد درون چاه ژرف
علم مكنون در دل مولا تراكم مىكند * ( ناهيا ) چون بحر بىپايان تلاطم مىكند
پايان خطبهء 5
هامش
( 1 ) حوادث بزرگ