بعضشان با هم مقابل يا معادل ، و ان يكى * مىنگردد بر ملا جز با ازاى آن يكى
( فى المثل در خانواده حقّ مادر بر پسر * گونهاى ديگر همانا حقّ دختر بر پدر )
( حق زن همچون به شوهر حق شوهر بر عيال * تا قيامت مستدام است اين روال و اعتدال )
( حق زن بر شوهرش اينكه كفاف او دهد * حق شوهر بر زنش آنكه مطيع وى شود )
( تقابل حقوق والى و رعيّت به يكديگر )
( 6 ) حق والى بر رعيّت بس گران و اعظم است * واى ، آن والى كه از درد رعيّت بىغم است
همچنان حق رعايا بر ولاة و حاكمان * حق بيچون و مسلّم بس ثقيل و بس گران
اين فريضه واجب آمد از خداى لا يزال * تا كه وضع جامعه گيرد نظام و اعتدال
آشنايان بهر يكديگر بدارند اعتماد * دين بگيرد عزّت و - الفت بيابد ازدياد
حال ملّت خوش نباشد جز بعدل واليان * وضع والى به نگردد جز به همّ مردمان
( 7 ) گر بپردازد حقوق واليان را عاميان « 1 » * در مقابل دادگر باشند همچون واليان
حقّ ، فى ما بينشان باشد عزيز و پايدار * پايههاى دينشان گردد قويم و برقرار
جلوههاى عدل گردد آشكار و چشمگير * مىشود قانون و سنّت در محلّش جايگير
طىّ آن اصلاح گردد وضع و حال روزگار * چشم از دشمنان گردد ز دولت بر كنار
مىرود اميد بر مجد و دوام ملك و دين * زندگانى مىشود احلى « 2 » ز قند و انگبين
( وظيفهء متقابل والى و رعيّت بيك ديگر )
( 8 ) گر تسلّط يافت بر والى رعيّت بيشتر * يا كه والى بر رعيّت كرد حدّت بيشتر
رخ دهد جنجال و غوغا سر بر آرد اختلاف * مىپرد از بين ملّت اتّحاد و ائتلاف
هامش
( 1 ) عموم مردم
( 2 ) شيرينتر