عاصم گفت يا امير المؤمنين
كار من مانندهء كار تو باشد در قياس * در خشونت « 1 » در غذا و در جشوبت « 2 » در لباس
( من ترا مىبينم آخر در لباسى بسى درشت * در سراى روستائى و غذائى بىخورشت )
حضرت با تأسّف چنين فرمود
( 4 ) واى بر حال تو هرگز مىنباشى همچو ما * چونكه ما را واجب آمد اين رياضت « 3 » از خدا
حقّ بر ما اينكه ما با مردمان تنگدست * يك جهت باشيم و با هم در قيام و در نشست
تا فشارى بر نيايد بر فقير بىنوا * آنكه شامش نان خشك است و گليمش بوريا « 4 »
( روى محتاج عفيف و روى مرد بىنياز * هر دو تا سرخند امّا اين بسيلى آن به ناز )
تارك دنيا چو عاصم ، عاشق آن چون علاء * هر دو مغبونند بيچون گر بدانى ( ناهيا )
پايان خطبهء 200
هامش
( 1 ) درشتى
( 2 ) بيمزهگى
( 3 ) سختى پذيرى
( 4 ) حصير يا فدره