متّقى ، بسوى باطل قدم ننهد و از كوى حقّ بيرون نرود
( 19 ) داخل باطل نگردد همچنان از حق برون * ( طالبان حقّ را بر حقّ باشد رهنمون )
گر خموش و ساكت است امّا غم او را چيره نيست * ( خاطرش از كثرت صمت و خموشى تيره نيست )
گر بخندد بر اساس دلخوشى و انبساط * ( مىنشاند با تبسّم بر دل ياران نشاط )
( قهقهه ، در خندهء او جاندار ليك او * مىكند لختى تبسّم با حريف رو به رو )
گر ستم بيند شكيبائى نمايد تا خدا * آنچه خواهد انتقامش را نمايد بر ملا
نفس وى در تحت امر وى اسير و مبتلاء * مردمان از دسترنج وى هماره در رخاء
( هيچ رفتارى ندارد حامل آزار خلق * چون هواى نفس باشد عامل آزار خلق )
( دست او باشد هميشه اختيار نفس دون * گر تفرعن پيشه گيرد ، مىنمايد سرنگون )
بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة . . . دورى متّقى از خلق بىرغبتى از دنيا پرستان است و نزديكى او به جهت محبّت با آشنايان
( 20 ) دوريش از مردمان حزم است و نوعى افتراق * از كسانى كه خورند آب گل آلود از نفاق
همچنان نزديكيش با دوستان يا اقربا * نيست غير از بينشى كه ريشه دارد در وفاء
دورى او نيست روى خود پسندى و غرور * شيوهء نزديكيش همچون ز روى مكر و زور
( شيوهء ابرار باشد در طريقت شيوهاش * خلق مأمونند از شرّ و زيان ريوهاش )
صعق و بيهوشى همّام در اثر مواعظ دلنشين امام عليه السّلام
( ناقل اين خطبه گويد ، نيكمردى مؤتمن * با تأنّى ، چون باينجا منتهى شد اين سخن )
گشت بيهوش و فتاد همّام عابد بر زمين * در همين حالت چنين گفتا امير المؤمنين
( 21 ) باخبر باشيد و آگه ، بر خدا سوگند ياد * بر حذر بودم من از همّام صاحب اعتقاد