موجى از صبر و شكيبائى بجان گيرند و روح * روح ايشان مىخورد از علم و دانائى صبوح
دست نيكوكارى از ايشان برون از آستين * مىدرخشد جلوهء پرهيزگارى در جبين
خوف ايزد ، در رخ و اندام ايشان آشكار * كرده آنها را گه و ناگه سقيم و بىقرار
جسم ايشان را تراشيده ز باطن چون قداح « 1 » * ( كرده محروم از نشاط و خنده روئى يا مزاح )
مىكند بيننده ، ايشانرا مسّمى بر سقيم * حال انكه بهرهمندند از مزاج مستقيم
نيست عيبى گر يكى بيننده گويد ( خولطوا ) « 2 » * چون كه ايشانند با امر عظيمى رو به رو
( آن يكى گر گفت ايشانراست سهمى از جنون * عيب نيست ، آرى ، شد ايشانرا قيامت در درون )
باعمال اندك راضى نيستند و از بسيار سير نمىشوند
( 11 ) راضى از اعمال اندك نيستند و از كثير * هر چه افزونتر بود هرگز نمىگردند سير
متّهم سازند نفس خويشتن را بر قصور * ( ترس ازينكه سركشد روى تكاسل از ثبور « 3 » )
در خصوص محشر از پروندهء خود مشفقون « 4 » * ( گر چه هستند از لحاظ بذل و احسان منفقون )
( مشفقند از اينكه اعمال و تمام ما حصل * احتياطا نيست مقبول خداى لميزل )
( 12 ) مدح شد گر فردى از ايشان بكردار نكو * خوف دارد زانچه مىگويند مردم حقّ او
اين سخن گويد كه من در ارتباط امر خويش * اى بسا داناتر و اولايم از اغيار بيش
گر چه من داناتر از غيرم بنفس خويشتن * اعلم است امّا خدا از من براى نفس من
آنگاه كه متّقى مدح شود چنين گويد :
خداوندا مرا نگهدار ، از مدحى كه موجب تفاخر و خود پسندى من شود
اى خدا اخذم مكن آنجا كه مدحم در ميان است * ( چون خطايا و گناهانم از ايشان در نهان است )
هامش
( 1 ) جمع قدح ، يعنى تير بىكمان
( 2 ) ديوانه شدند
( 3 ) هلاكت ترسناكان
( 4 ) . .