دل و قلب او خاشع كردگار * به اميال و امال خود بردبار
شكمبارگى محو و محكوم اوست * امورش همه پاك و سهل و نكوست
ز اشرار و فجّار ، دينش مصون * يل نفس او از تعدّى برون
كند خشم خود را هماره فرو * عزيز است بر خلق و زيبنده خو
بخيرش همه خلق امّيدوار * از او خوف آزار و ايذاء مدار
متّقى در ميان غافلين جزو ذاكرين است
( 17 ) اگر همجليس است با غافلين * نباشد در آن صحنه از جاهلين
جوانمرد و عافى و بخشنده اوست * ز جور كسان در گذارنده اوست
و گر با شكوران بود همنشين * نباشد در آن جمله از غافلين
ببخشد بر آنكس كه منعش نمود * بچسبد مر آن را كه قطعش نمود
ز فحشا برى باشد او را زبان * ضمين است بر گفته درج دهان
از او منكر و نكبت اندر غياب * محاذات چشم است كلّ ثواب
جلودار خير است و آداب خوب * حذر دارد از شرّ و شين و عيوب
( 18 ) دلى دارد اندر شدائد وقور * فراخائى « 1 » اندر مكاره صبور
شكور است اندر رخاء و رفاه * نكوبد كسى را بسوط « 2 » گناه
نافتند ره دوست اندر خلاف * نپرسيده حق را كند اعتراف
گر او را وديعه سپارند و مال * نگرداندش ضايع و پايمال
ندارد فراموش ، ياد آورى * نبندد لقب بر كسى ديگرى
نخواهد بهمسايگانش زيان * شماتت نجويد به اين و به آن
هامش
( 1 ) گشادگى و تحمّل
( 2 ) تازيانه