گشت مبهوت و ندانست تا چه گويد در جواب * ( ماند حيران و پريشان در كمند پيچ و تاب )
بعد از آن امام عليه السلام به خدا شكايت نموده چنين مىفرمايد .
( 4 ) از تو يارب در مصائب استعانت مىكنم * از قريش و يارشان بر تو شكايت مىكنم
چون كه آنها نسبتم را قطع كردند از رسول ( ص ) * ( خويشى ما را بريدند از رسول و از بتول )
كوچكم كردند از حيث مقام و منزلت * ( در رديف خود نمودندم بدون معذرت )
جمع گشتند از حوالى با تبانى ، با خواص * در امور رهبرى كه داشت بر من اختصاص
پس مرا گفتند ساكت باش و آگه يا على * حقّ آن باشد كه يا بى اندرين ره يا على
حقّ آن باشد كه گيرى آخر اندر اختيار * حقّ آن باشد كه آن را درك يا بى آشكار
( چون خلافت دستشان بود آنچنان پنداشتند * كاين متاع جاودانى را ز اوّل داشتند )
( فخرجوا يجرّون حرمة رسول اللّه ص ) طلحه و زبير در زمينه جنگ جمل عايشه را با خود مىكشيدند . ( ايشان بيعت را شكستند براى مخالفت ببهانهء حجّ از مدينه خارج شدند و بمكّه رفتند )
( 5 ) ( پس زبير و طلحه از پيمان مولا سر زدند * از ره ديگر رسيدند و در ديگر زدند )
( از مدينه جانب مكّه به قصد اغتشاش * هر دو بودند آشكارا با تبانى در تلاش )
همره خود مىكشيدند همسر خير البشر * بهر اغراض خود از آن شهر بر شهرى دگر
آنچنانكه بردهگانرا بر اطاعت مىكشند * يا كنيزى را ببازار جماعت ميكشند
( تا شدند از مكّه سوى شهر بصره رهسپار * بين ره گشتند جمله در مكانى برقرار )
( روى آنها حمله آوردند سگها ناگهان * عايشه پرسيد از نام و نشان آن مكان )
( اين محل گفتند در پاسخ كه آب حواب است * گفت بر مىگردم اين قول رسول اطيب است )
( كاو بگفتا گر ترا روزى ز جواب مىبرند * با وجود آن جلالت سوى مسلخ مىكشند )