( 14 ) كم بود رنگى كه طاوسش ندارد بهرهاى * ( زين جهت دارد بمرغان امتياز و شهرهاى )
صيقلى و رنگ مو بخشيده او را برترى * ( رنگ گردن داده او را اعتبار ديگرى )
او ز ازهار « 1 » پراكنده گرفته بهرهاى * پس وجود او تشكّل يافت از هر زهرهاى
آفتاب گرم و امطارش نداده پرورش * بلكه حىّ قادرش همواره داده پرورش
و قد يتحسّر من ريشه و يعرى من لباسه . . . گاهى پرهايش مىريزد و عريان مىشود و دوباره پر مىآورد .
( 15 ) گه تن از پرها برون آورده عريان مىشود * باز پرهاى نو از ريشه نمايان مىشود
پر فرو بگذارد همچون برگ ريزان در خزان * پشت سر مىآورد پرهاى ديگر جاى آن
تا به شكل و هيأت پيشين نمايد در جمال * ( در ملاحت بىنمونه ، در تلوّن ايدهآل )
آنچنانكه رنگ پرهاى قديمى يا جديد * هر يكى در جاى خود رويد ، بنفشه يا سفيد
هر پرى در جاى غير خود نگردد برقرار * بلكه هر پر با همان رنگيست در آن آشكار
( 16 ) روى دقّت گر نظر دوزى بموئى در تنش * رنگهاى مختلف بر تو نمايد واكنش
گاه مىبينى برنگ عسجديّه « 2 » زرد رنگ * گاه سرخ و گه زبرجد رنگ ، يعنى سبز رنگ
( خدايا در يك پرنده اين همه شگفتى ! . . . )
( 17 ) پس چگونه زيركيهاى عميق روزگار * در چنين خلقت نظر گويند پيدا آشكار ؟
عقلهاى راسخ و افكار صاحب اعتراف * درك بنمايند و دريابند راه اكتشاف ؟
از كجا انديشهء فرزانگان هوشيار * تيز پروازانه در آن قلّه گردد برقرار ؟
حال آن كه درك در اجزاى مرغى اين چنين * پس فروماند و پريشان دست روى آستين
هامش
( 1 ) شكوفهها
( 2 ) رنگ طائى