آنچنانكه صاحب اذهان و اسنان « 1 » است و بس * صاحب احساس و اعصاب و تن و جان است و بس
صاحب انديشه و آراء و افكار و شعور * همچنان اعضاء مستخدم ، مسلّط بر امور
همچنان داراى ابزارى بسان دست و پاست * كز ره آنها بسى از كارهايش جابجاست
معرفت دارد كه با آن حقّ و باطل واضح است * ( كه گهى از روى رأفت ديگران را ناصح است )
ميچشد طعم لذيذ خوردنى را در دهان * نكهت مطبوع گل را در رياض و گلستان
معجونا بطينة الالوان المختلفة و اشباه المؤتلفه . . .
معرّفى مخلوقى ، در قيافهء خاك آلود آدم ، كه معجونى است از طبايع مختلفه و اشتباه مؤتلفة . . .
( 27 ) آن گل خشكيده ، انسانى شد آخر ذو حيات * پائى از وى در حيات و پاى ديگر در ممات )
رنگهاى مختلف با خلقتش آميخته * ( طبعهاى مشتهى از طينتش آويخته )
( برخى اجزايش سفيد است همچو دندان در دهان * يا كه بنيان بدن قائم به آن است ( استخوان )
( بعض ديگر همچو خون ، سرخ و بسان مو سياه * خلقت اين گونه اجزاء ، بر خردمند انتباه )
همچنان اخلاط موجوده مغاير در بدن * ( يك نشانه از عجائب باد ، داير در بدن )
مثل صفراء ، گرمى و سردى چو بلغم در وجود * خون و سودا را بود قدرى مسلّم در وجود
فسحتى باشد به اضداد همچو اندوه و سرور * ( يا بتعبيرى بسى روشن ، چو اخلاص و غرور )
خداوند متعال آنگه كه چنين مخلوق مرموزى را ابداع فرمود و آدمش معرّفى نمود ، امانت خود را از فرشتگان كه همان سجده بآدم و خشوع در برابر عظمت او بود ، درخواست .
( 28 ) آفريد آنگه كه آدم را خداوند از تراب * ( بهر فرزندان اين عالم پدر كرد انتخاب )
گشت امانتهاى خود را از ملائك خواستار * آنچه بوده در ميان او و ايشان برقرار
هامش
( 1 ) اسنان دندانها